تبليغاتX
اعتقادات اسلامی
اگر چه واقعه شهادت آنها بعد از يك سال از قتل مسلم گذشته واقع شده ؛ شيخ صدوق به سند خود روايت كرده از يكى از شيوخ اهل كوفه كه گفت : چون امام حسين عليه السّلام به درجه رفيعه شهادت رسيد اسير كرده شد از لشكرگاه آن حضرت دو طفل كوچك از جناب مسلم بن عقيل و آوردند ايشان را نزد ابن زياد، آن ملعون طلبيد زندانبان خود را و امر كرد او را كه اين دو طفل را در زندان كن و بر ايشان تنگ بگير و غذاى لذيذ و آب سرد به ايشان مده آن مرد نيز چنين كرده و آن كودكان در تنگناى زندان به سر مى بردند و روزها روزه مى داشتند، و چون شب مى شد دو قرص نان جوين با كوزه آبى براى ايشان پيرمرد زندانى مى آورد و به آن افطار مى كردند تا مدّت يك سال حبس ايشان به طول انجاميد، پس از اين مدّت طويل يكى از آن دو برادر ديگرى را گفت كه اى برادر مدّت حبس ما به طول انجاميد و نزديك شد كه عمر ما فانى و بدنهاى ما پوسيده و بالى شود پس هرگاه اين پيرمرد زندانى بيايد حال ما را براى او نقل كن و نسبت ما را به پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او بگو تا آنكه شايد بر ما توسعه دهد، پس هنگامى كه شب داخل شد آن پيرمرد به حسب عادت هر شب آب و نان كودكان را آورد، برادر كوچك او را فرمود كه اى شيخ ! محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم را مى شناسى ؟ گفت : بلى چگونه نشناسم و حال آنكه آن جناب پيغمبر من است ! گفت : جعفر بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت : بلى ، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طيران كند. آن طفل فرمود كه على بن ابى طالب را مى شناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم او پسر عمّ و برادر پيغمبر من است .آنگاه فرمود: اى شيخ ! ما از عترت پيغمبر تو مى باشيم ، ما دو طفل مسلم بن عقيليم اينك در دست تو گرفتاريم اين قدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حقّ ما نگه دار. شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روى پاى ايشان افتاد و مى بوسيد و مى گفت : جان من فداى جان شما اى عترت محمّد مصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم اين در زندان است گشاده بر روى شما به هر جا كه خواهيد تشريف ببريد.
پس چون تاريكى شب دنيا را فرا گرفت آن پيرمرد آن دو قرص نان جوين را با كوزه آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت : اى نورديدگان ! شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد پس شب را سير كنيد و روز پنهان شويد تا آنكه حقّ تعالى براى شما فرجى كرامت فرمايد. پس آن دو كودك نورس در آن تاريكى شب راه مى پيمودند تا هنگامى كه به منزل پير زنى رسيدند پير زن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگى ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدند و فرمودند: اى زن ! ما دو طفل صغير و غريبيم و راه به جائى نمى بريم چه شود بر ما منّت نهى و ما را در اين تاريكى شب در منزل خود پناه دهى چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم ؟ پيرزن گفت : اى دو نورديدگان ! شما كيستيد كه من بوى عطرى از شما مى شنوم كه پاكيزه تر از آن بوئى به مشامم نرسيده ؟ گفتند: ما از عترت پيغمبر تو مى باشيم كه از زندان ابن زياد گريخته ايم . آن زن گفت : اى نورديدگان من ! مرا دامادى است فاسق و خبيث كه در واقعه كربلا حضور داشته مى ترسم كه امشب به خانه من آيد و شما را در اينجا ببيند و شما را آسيبى رساند. گفتند: شب است و تاريك است و اميد مى رود كه آن مرد امشب اينجا نيايد ما هم بامداد از اينجا بيرون مى شويم . پس زن ايشان را به خانه در آورد و طعامى براى ايشان حاضر نمود و كودكان طعام تناول كردند و در بستر خواب بخفتند.و موافق روايت ديگر گفتند: ما را به طعام حاجتى نيست از براى ما جا نمازى حاضر كن كه قضاى فوائت خويش كنيم پس ‍ لختى نماز بگذاشتند و بعد از فراغ بخوابگاه خويش آرميدند. طفل كوچك برادر بزرگ را گفت كه اى برادر چنين اميد مى رود كه امشب راحت و ايمنى ما باشد بيا دست به گردن هم كنيم و استشمام رايحه يكديگر نمائيم پيش از آنكه مرگ ما بين ما جدائى افكند. پس دست به گردن هم در آوردند و بخفتند چون پاسى از شب گذشت از قضا داماد آن عجوزه نيز به جانب منزل آن عجوزه آمد و در خانه را كوبيد زن گفت : كيست ؟ آن خبيث گفت : منم زن پرسيد كه تا اين ساعت كجا بودى ؟ گفت : در باز كن كه نزديك است از خستگى هلاك شوم ، پرسيد مگر ترا چه روى داده ؟ گفت : دو طفل كوچك از زندان عبيداللّه فرار كرده اند و منادى امير ندا كرد كه هر كه سر يك تن از آن دو طفل بياورد هزار درهم جايزه بگيرد و اگر هر دو تن را بكشد دو هزار درهم عطاى او باشد و من به طمع جايزه تا به حال اراضى كوفه را مى گردم و به جز تَعَب و خستگى اثرى از آن دو كودك نديدم . زن او را پند داد كه اى مرد از اين خيال بگذر وبپرهيز از آنكه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم خصم تو باشد، نصايح آن پير زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرويزن مى نمود بلكه از اين كلمات بر آشفت و گفت :تو حمايت از آن طفل مى نمائى شايد نزد تو خبرى باشد برخيز برويم نزد امير همانا امير ترا خواسته . عجوزه مسكين گفت : امير را با من چكار است وحال آنكه من پيرزنى هستم در اين بيابان به سر مى برم ، مرد گفت : در را باز كن تا داخل شوم وفى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآيم ، پس آن زن در باز كرد وقدرى طعام وشراب براى او حاضر كرد، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت يك وقت از شب نفير خواب آن دوطفل را در ميان خانه بشنيد مثل شتر مست بر آشفت ومانند گاو بانگ مى كرد و در تاريكى به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين مى ماليد تا هنگامى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغير رسيد آن كودك مظلوم گفت تو كيستى ؟گفت : من صاحب منزلم ، شماكيستيد؟ پس آن كودك برادر بزرگتر را پيدا كرد كه بر خيز اى حبيب من ، ازآنچه مى ترسيديم در همان واقع شديم .
پس گفتند: اى شيخ ! اگر ماراست گوئيم كه كيستيم در امانيم ؟ گفت : بلى . گفتند: درامان خدا وپيغمبر؟ گفت :بلى ! گفتند: خدا ورسول شاهد و وكيل است براى امان ؟ گفت : بلى ! بعد ازآنكه امان مغلّظ از او گرفتند، گفتند: اى شيخ !ما از عترت پيغمبر تو محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشيم كه از زندان عبيداللّه فرار كرده ايم ، گفت : از مرگ فرار كرده ايد و به گير مرگ افتاده ايد و حمد خدا را كه مرا برشما ظفر داد.
پس آن ملعون بى رحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صُبح آوردند، همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الاءمر مولاى خويش ايشان را برد به نزد فرات چون مطّلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مى باشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند واز طرف ديگر بيرون رفت آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود، آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت ، آن مرد كه چنين ديد، شمشير بركشيد به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ايشان شد كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديده اشك از چشمشان جارى گشت و گفتند: اى شيخ ! دست ما را بگير و ببر بازار و ما را بفروش وبه قيمت ما انتفاع ببر ومارا مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد، گفت :چاره نيست جز آنكه شمارا بكشم وسر شمارا براى عبيداللّه ببرم ودو هزار درهم جايزه بگيرم ، گفتند: اى شيخ !قرابت و خويشى ما را با پيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملاحظه نما، گفت : شما را به آن حضرت هيچ قرابتى نيست ، گفتند: پس مارا زنده ببر به نزد ابن زياد تا هر چه خواهد در حقّ ما حكم كند، گفت : من بايد به ريختن خون شما در نزد او تقّرب جويم . گفتند: پس بر صِغَرِ سنّ و كودكى ما رحم كن . گفت : خدا در دل من رحم قرار نداده . گفتند: الحال كه چنين است ، ولابدّ ما را مى كشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم ؟
گفت : هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد، پس كودكان مسلم چهار ركعت نماز گزاردند .پس از آن سربه جانب آسمان بلند نمودند و با حقّ تعالى عرض كردند: ياحَىُّياحَليُم يا اَحْكَمَ الْحاكمينَ اُحْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُ بِاْلحَقّ.
آنگاه آن ظالم شمشير به جانب برادر بزرگ كشيد وآن كودك مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طِفل كوچك كه چنين ديد خود را در خون برادر افكند ومى گفت به خون برادر خويش خضاب مى كنم تا به اين حال رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ملاقات كنم ،آن ملعون گفت : الحال ترا نيز به برادرت ملحق مى سازم پس آن كودك مظلوم را نيز گردن زد سر از تنش برداشت ودر توبره گذاشت وبدن هر دو تن را به آب افكند و سرهاى مبارك ايشان را براى ابن زياد برده ،چون به دارالاماره رسيد و سرها را نزد عبيداللّه بن زياد نهاد، آن ملعون بالاى كرسى نشسته بود و قضيبى بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهاى مانند قمر افتاد بى اختيار سه دفعه از جاى خود برخاست و نشست وآنگاه قاتل ايشان را خطاب كرد كه واى بر تو در كجا ايشان را يافتى ؟ گفت : در خانه پيرزنى از ما ايشان مهمان بودند، ابن زياد را اين مطلب ناگوار آمد گفت : حقّ ضيافت ايشان را مراعات نكردى ؟ گفت : بلى ، مراعات ايشان نكردم ، گفت : وقتى كه خواستى ايشان را بكشى با تو چه گفتند؟ آن ملعون يك يك سخنان آن دو كودكان را براى ابن زياد نقل كرد تا آنكه گفت : آخر كلام ايشان اين بود كه مهلت خواستند نماز خواندند پس از نماز دست نياز به در گاه الهى برداشتند وگفتند: ياحُى ياحَليُم يا اَحْكَمَ الْحاكمِينَ اُحْكُمْ بَيْنَاوَ بَيْنَهُ بِالْحّقِ.
عبيداللّه گفت : احكم الحاكمين حكم كرد. كيست كه بر خيزد واين فاسق را به درك فرستد؟ مردى از اهل شام گفت : اى امير! اين كار رابه من حوالت كن ، عبيداللّه گفت كه اين فاسق را ببر درهمان مكانى كه اين كودكان در آنجاكشته شده اند گردن بزن ومگذار كه خون نحس او به خون ايشان مخلوط شود و سرش را زود به نزد من بياور. آن مرد نيز چنين كرده و سر آن ملعون را بر نيزه زده به جانب عبيداللّه كوچ مى داد، كودكان كوفه سر آن ملعون راهدف تير دستان خويش كرده ومى گفتند: اين سر قاتل ذريّه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم است (96)
مؤ لّف گويد: كه شهادت اين دو طِفل به اين كيفيّت نزد من مستبعد است لكن چون شيخ صَدوق كه رئيس محدّثين شيعه و مروّج اخبار و عُلوم ائمّه عليهماالسّلام است آن را نقل فرموده ودر سند آن جمله اى از عُلما و اجلاّء اصحاب ما واقع است لاجرم ما نيز متابعت ايشان كرديم و اين قضيّه را ايراد نموديم .واللّه تعالى العالم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط محمد روستایی  | 
يزيد ملعون چون از ورود اهل بيت طاهره عليهماالسّلام به شام آگهى يافت مجلس آراست و به زينت تمام بر تخت خويش نشست و ملاعين اهل شام را حاضر كرد، از آن سوى اهل بيت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به سرهاى شهداء عليهماالسّلام در باب دارالا ماره حاضر كردند در طلب رخصت بازايستادند. نخستين ، زَحْر بن قيس - كه ماءمور بردن سر حضرت حسين عليه السّلام بود - رخصت حاصل كرده بر يزيد داخل شد، يزيد از او پرسيد كه واى بر تو خبر چيست ؟
گفت : يا امير المؤ منين بشارت باد ترا كه خدايت فتح و نصرت داد همانا حسين بن على عليهماالسّلام با هيجده تن از اهل بيت خود و شصت نفر از شيعيان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كرديم كه جانب صلح و صلاح را فرو نگذارد و سر به فرمان عبيداللّه بن زياد فرود آورد و اگر نه مهيّاى قتال شود ايشان طاعت عبيداللّه بن زياد را قبول نكردند و جانب قتال را اختيار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر بر ايشان بيرون شديم و از هر ناحيه و جانب ايشان را احاطه كرديم و حمله گران افكنديم و با شمشير تاخته بر ايشان بتاختيم و سرهاى ايشان را موضع آن شمشيرها ساختيم ، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه به هر پستى و بلندى پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند به خدا يا امير المؤ منين به اندك زمانى كه ناقه را نحر كنند يا چشم خوابيده به خواب آشنا گردد تمام آن ها را با تيغ درگذرانيد و اوّل تا آخر ايشان را مقتول و مذبوح ساختيم . اينك جسدهاى ايشان در آن بيابان برهنه و عريان افتاده با بدنهاى خون آلوده و صورتهاى بر خاك نهاده همى خورشيد بر ايشان مى تابد، و باد، خاك و غبار برايشان مى انگيزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همى زيارت كنند در بيابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاى آورد يزيد لختى سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت : اگر حسين را نمى كشتيد من از كردار شما بهتر خشنود مى شدم و اگر من حاضر بودم حسين را معفوّ مى داشتم و او را عرضه هلاك و دمار نمى گذاشتم .
بعضى گفته اند كه چون زحر واقعه را براى يزيد نقل كرد آن بسيار متوحّش شد و گفت : ابن زياد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائى به زحر نداد و او را از نزد خود بيرون كرد.
و اين معجزه بود از حضرت سيدالشهداء عليه السّلام ؛ چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زُهيْر بن قَين خبر داد كه زَحر بن قيس سر مرا براى يزيد خواهد برد به اُميد عطا و عطائى به وى نخواهد كرد، چنانچه محمّدبن جرير طبرى نقل كرده . (416)
پس مُخَفّر بن ثَعْلَبه كه ماءمور به كوچ دادن اهل بيت عليهماالسّلام بود از درِ دارالا ماره در آمد و ندا در داد و گفت :
هذا مُخَفّر بن ثَعْلَبه اَتى اَميرَ المُؤ منينَ بِالِلّئامِ الْفَجَرة ؛
يعنى من مُخَفّر بن ثعلبه هستم كه لئام فَجَره را به درگاه امير المؤ منين يزيد آورده ام .
حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام فرمود: آنچه مادر مُخَفّر زائيده شرير تر و لئيم تر است . و به روايت شيخ ابن نما اين كلمه را يزيد جواب مُخَفّر داد(417) و شايد اين اَوْلى باشد؛ چه آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام با اين كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن مى كرد.
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده در بين راه شام با احدى از آن كافران كه همراه سر مقدّس بودند تكلّم نكرد.(418) و گفتن يزيد اين نوع كلمات را گاهى شايد از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسين را نفرمودم و راضى به آن نبودم .
و جمله اى از اهل تاريخ گفته اند كه در هنگامى كه خبر ورود اهل بيت عليهماالسّلام به يزيد رسيد آن ملعون در قصر جيرون و منظر آنجا بود و همين كه از دور نگاهش به سرهاى مبارك بر سر نيزه ها افتاد از روى طَرَب و نشاط اين دو بيت انشاد كرد:
شعر :
لَما بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ(419) وَ اَشْرَقَتْ
تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلى رُبى جَيْرونِ
نَعَبَ الْغُرابُ قُلْتُ صِحْ اَوْ لاتَصِحْ
فَلَقَدْ قَضَيْتُ مِنَ الْغَريمِ دُيُونى (420)
مراد آن ملحد اظهار كفر و زندقه و كيفر خواستن از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده يعنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پدران و عشيره مرا در جنگ بدر كشت من خونخواهى از اولاد او نمودم ، چنانچه صريحاً اين مطلب كفر آميز را در اشعارى كه بر اشعار ابن زبعرى افزود در مجلس ورود اهل بيت عليهماالسّلام خوانده :
شعر :
قَدْ قَتَلْنا الْقَوْمَ مِن ساداتِهِمْ
وَعَدَلْنَا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ(421)
(الى آخره )
بالجمله ؛ چون سرهاى مقدّس را وارد آن مجلس شوم كردند سر مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام را در طشتى از زر به نزد يزيد نهادند و يزيد كه مدام عمرش به شُرب مدام مى پرداخت اين وقت از شُرب خَمْر نيك سكران بود و از نظاره سر دشمن خود شاد و فرحان گشت ، و اين اشعار را گفت :
شعر :
يا حُسنَهُ يَلْمَعُ بِاليَدَينِ
يَلْمَعُ فى طَسْتٍ مِنَ اللُّجَيْنِ
كاَنّما حُفّ بِوَرْدَتَيْنِ
كَيْفَ رَاَيْتَ الضَّربَ يا حُسَيْنُ
شَفَيْتُ غِلّى مِنْ دَمِ الْحُسَينِ
يا لَيْتَ مَن شاهَدَ في الحُنَيْنِ
يَرَوْنَ فِعْلِى الْيَومَ بِالحُسَيْنِ.
و شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه چون سر مطهّر حضرت را با ساير سرهاى مقدّس در نزد او گذاشتند يزيد ملعون اين شعر را گفت :
شعر :
نُفَلِّقُ هاماً مِنْ رِجال اَعِزَّةٍ
عَلَيْنا وَهُمْ كانوا اَعَقَّ وَاَظْلَما
يحيى بن حكم - كه برادر مروان بود و با يزيد در مجلس نشسته بود - اين دو شعر قرائت كرد:
شعر :
لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَدْنى قَرابَةً
مِنِ ابْنِ زِيادِ الْعَبْدِ ذِى النَّسَبِ الْوَغْلِ
سُمَيَّةُ اَمْسى نَسْلُها عَدَدَ الْحَصى
وَ بِنْتُ رَسُول اللّهِ لَيْسَتْ بِذى نَسْلِ
يزيد دست بر سينه او زد و گفت ساكت شو يعنى در چنين مجلس ‍ جماعت آل زياد را شناعت مى كنى و بر قلّت آل مصطفى دريغ مى خورى (422).
از معصوم عليه السّلام روايت شده كه چون سر مطهّر حضرت امام حسين عليه السّلام را به مجلس يزيد در آوردند مجلس شراب آراست و با نديمان خود شراب زهرمار مى كرد و با ايشان شطرنج بازى مى كرد و شراب به ياران خود مى داد و مى گفت : بياشاميد كه اين شراب مباركى است كه سر دشمن ما نزد ما گذاشته است و دلشاد و خرّم گرديده ام و ناسزا به حضرت امام حسين و پدر و جدّ بزرگوار او عليهماالسّلام مى گفت .
و هر مرتبه كه در قمار بر حريف خود غالب مى شد سه پياله شراب زهرمار مى كرد و تَهِ جرعه شومش را پهلوى طشتى كه سر مقدّس آن سرور در آن گذاشته بودند مى ريخت .
پس هر كه از شيعيان ما است بايد كه از شراب خوردن و بازى كردن شطرنج اجتناب نمايد و هر كه در وقت نظر كردن به شراب يا شطرنج صلوات بفرستد بر حضرت امام حسين عليه السّلام و لعنت كند يزيد و آل زياد را، حقتعالى گناهان او را بيامرزد هر چند به عدد ستارگان باشد.(423)
در (كامل بهائى ) از (حاويه ) نقل كرده كه يزيد خمر خورد و بر سر حضرت امام حسين عليه السّلام ريخت ، زن يزيد آب و گلاب برگرفت و سر منوّر امام عليه السّلام را پاك بشست ، آن شب فاطمه عليهاالسّلام را در خواب ديد كه از او عذر مى خواست .
بالجمله ؛ چون سرهاى مبارك را بر يزيد وارد كردند، اهل بيت عليهماالسّلام را نيز در آوردند در حالتى كه ايشان را به يك رشته بسته بودند و حضرت على بن الحسين عليه السّلام را در (غُل جامعه ) بود و چون يزيد ايشان را به آن هيئت ديد گفت ، خدا قبيح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بين شما و او قرابت و خويشى بود ملاحظه شما ها را مى نمود و اين نحو بد رفتارى با شما نمى نمود و به اين هيئت و حال شما را براى من روانه نمى كرد.(424)
و به روايت ابن نما از حضرت سجّاد عليه السّلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجير و غل بودند، چون نزد يزيد ايستادند، حضرت سيّد سجاد عليه السّلام رو كرد به يزيد و فرمود: آيا رخصت مى دهى مرا تا سخن گويم ؟ گفت : بگو ولكن هذيان مگو. فرمود: من در موقفى مى باشم كه سزاوار نيست از مانند من كسى كه هذيان سخن گويد، آنگاه فرمود: اى يزيد! ترا به خدا سوگند مى دهم چه گمان مى برى با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اگر ما را بدين حال ملاحظه فرمايد؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام فرمود: اى يزيد! دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كسى اسير مى كند! اهل مجلس و اهل خانه يزيد از استماع اين كلمات گريستند چندان كه صداى گريه و شيون بلند شد، پس يزيد حكم كرد كه ريسمانها را بريدند و غلها را برداشتند.(425)
شيخ جليل على بن ابراهيم القمى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه چون سر مبارك حضرت سيّد الشهداء را با حضرت على بن الحسين و اسراى اهل بيت عليهماالسّلام بر يزيد وارد كردند على بن الحسين عليه السّلام را غلّ در گردن بود يزيد به او گفت : اى على بن الحسين ! حمد مر خدايى را كه كشت پدرت را!؟ حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسى باد كه كشت پدر مرا. يزيد چون اين بشنيد در غضب شد فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود: هر گاه بكشى مرا پس ‍ دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كه برگرداند به سوى منزلگاهشان و حال آنكه محرمى جز من ندارند. يزيد گفت : تو بر مى گردانى ايشان را به جايگاه خودشان . پس يزيد سوهانى طلبيد و شروع كرد به سوهان كردن (غل جامعه ) كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت : اى على بن الحسين ! آيا مى دانى چه اراده كردم بدين كار؟ فرمود: بلى ، خواستى كه ديگرى را بر من منّت و نيكى نباشد، يزيد گفت : اين بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم . پس يزيد اين آيه را خواند:
(ما اَصابَكُمْ مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُو عَنْ كثيرٍ.)(426)
حاصل ترجمه آن است كه : گرفتاريها كه به مردم مى رسد به سبب كارهاى خودشان است و خدا در گذشت كند از بسيارى .
حضرت فرمود: نه چنين است كه تو گمان كرده اى اين آيه درباره ما فرود نيامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده اين است .
(ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فىِ الاَرْضِ وَ لا فى اَنْفُسِكُمْ اَلا فى كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَها...)(427).
مضمون آيه آنكه : نرسد مصيبتى به كسى در زمين و نه در جانهاى شما آدميان مگر آنكه در نوشته آسمانى است پيش از آنكه خلق كنيم او را تا افسوس نخوريد بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشويد براى آنچه شما را آمده . پس حضرت فرمود: مائيم كسانى كه چنين هستند(428).
بالجمله ؛ يزيد فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتى در پيش روى او نهادند و اهل بيت عليهماالسّلام را در پشت سر او نشانيدند تا به سر حسين عليه السّلام نگاه نكنند، سيّد سجّاد عليه السّلام را چون چشم مبارك بر آن سر مقدّس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا ميل نفرمود، و چون نظر حضرت زينب عليهاالسّلام بر آن سر مقدس افتاد بى طاقت شد و دست برد گريبان خود را چاك كرد و با صداى حزينى كه دلها را مجروح مى كرد نُدبه آغاز نمود و مى گفت : يا حُسَينا و اَىْ حبيب رسول خدا واى فرزند مكه و مِنى ، اى فرزند دلبند فاطمه زهراء و سيده نساء، اى فرزند دختر مصطفى ! اهل مجلس آن لعين همگى به گريه در آمدند و يزيد خبيث پليد ساكت بود.
شعر :
وَ مِمّا يُزيلُ الْقَلبَ عَنْ مُسْتَقِرّها
وَ يَتْرُكُ زَنْدَ الْغَيْظِ فى الصَّدر وارِيا(429)
وُقُوف بَناتِ الْوَحى عِنْدَ طَليقِها
بِحالٍ بِها تَشْجينَ(430) حَتّى الاَْعادِيا


پس صداى زنى هاشميّه كه در خانه يزيد بود به نوحه و ندبه بلند شد و مى گفت : يا حبيباه يا سيّد اَهْلَبيْتاه يابن محمّداه ، اى فرياد رس بيوه زنان و پناه يتيمان ، اى كشته تيغ اولاد زناكاران . بار دگر حاضران كه آن ندبه را شنيدند گريستند و يزيد بى حيا هيچ از اين كلمات متاءثر نشد و چوب خيزرانى طلبيد و به دست گرفت و بر دندانهاى مبارك آن حضرت مى كوفت و اشعارى (431) مى گفت كه حاصل بعضى از آنها آنكه اى كاش ‍ اشياخ بنى اميّه كه در جنگ بدر كشته شدند حاضر مى بودند و مى ديدند كه من چگونه انتقام ايشان را از فرزندان قاتلان ايشان كشيدم و خوشحال مى شدند و مى گفتند اى يزيد دستت شَل نشود كه نيك انتقام كشيدى .(432)
چون ابوبَرْزَه اَسلمى كه حاضر مجلس بود و از پيش يكى از صحابه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده نگريست كه يزيد چوب بر دهان مبارك حضرت حسين عليه السّلام مى زند گفت : اى يزيد! واى بر تو آيا دندان حسين را به چوب خيزران مى كوبى ؟! گواهى مى دهم كه من ديدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم دندانهاى او را و برادر او حَسَن عليه السّلام را مى بوسيد و مى مكيد و مى فرمود: شما دو سيّد جوانان اهل بهشت ايد، خدا بكشد كشنده شما را و لعنت كند قاتِل شما را و ساخته از براى او جهنم را.
يزيد از اين كلمات در غضب شد و فرمان داد تا او را بر زمين كشيدند و از مجلس بيرون بردند.(433)
اين وقت جناب زينب دختر امير المؤ منين عليهماالسّلام برخاست و خطبه خواند كه خلاصه آن به فارسى چنين مى آيد:
حمد و ستايش مختص يزادن پاك است كه پروردگار عالمين است و درود و صلوات از براى خواجه لولاك رسول او محمّد و آل او عليهماالسّلام است . هر آينه خداوند راست فرموده هنگامى كه فرمود:
(ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الّذينَ اَساؤُ السُّوى اَنْ كَذَّبُوا بآياتِ اللّه وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ.) (434)
حضرت زينب عليهاالسّلام از اين آيه مباركه اشاره فرمود كه يزيد و اتباع او كه سر از فرمان خداى برتافتند و آيات خدا را انكار كردند بازگشت ايشان به آتش دوزخ خواهد بود. آنگاه روى با يزيد آورد و فرمود:
هان اى يزيد! آيا گمان مى كنى كه چون زمين و آسمان را بر ما تنگ كردى و ما را شهر تا شهر مانند اسيران كوچ دادى از منزلت و مكانت ما كاستى و بر حشمت و كرامت خود افزودى و قربت خود را در حضرت يزدان به زيادت كردى كه از اين جهت آغاز تكبّر و تنمّر نمودى و بر خويشتن بينى بيفزودى و يك باره شاد و فرحان شدى كه مملكت دنيا بر تو گرد آمد و سلطنت ما از بهر تو صافى گشت ؟ نه چنين است اى يزيد، عنان بازكش و لختى به خود باش مگر فراموش كردى فرمايش خدا را كه فرموده :
(البته گمان نكنند آنانكه كفر ورزيدند كه مهلت دادن ما ايشان را بهتر است از براى ايشان ، همانا مهلت داديم ايشان را تا بر گناه خود بيفزايند و از براى ايشان است عذابى مُهين )(435).
آيا از طريق عدالت است اى پسر طُلَقاء كه زنان و كنيزان خود را در پس ‍ پرده دارى و دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را چون اسيران ، شهر به شهر بگردانى همانا پرده حشمت و حرمت ايشان را هتك كردى و ايشان را از پرده بر آوردى و در منازل و مناهل به همراهى دشمنان كوچ دادى و مطمح نظر هر نزديك و دور و وضيع و شريف ساختى در حالتى كه از مردان و پرستاران ايشان كسى با ايشان نبود و چگونه اميد مى رود كه نگاهبانى ما كند كسى كه جگر آزادگان را بخايد(436) و از دهان بيفكند و گوشتش به خون شهيدان برويد و نموّ كند؛ كنايه از آن كه از فرزند هند جگر خواره چه توقع بايد داشت و چه بهره توان يافت . و چگونه درنگ خواهد كرد در دشمنى ما اهل بيت كسى كه بغض و كينه ما را از بَدْر و اُحد در دل دارد و هميشه به نظر دشمنى ما را نظر كرده پس بدون آنكه جرم و جريرتى بر خود دانى و بى آنكه امرى عظيم شمارى شعرى بدين شناعت مى خوانى :
شعر :
لاََهَلُّووا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحا
ثُمَّ قالُوا يا يَزيدُ لاتَشَلّ
و با چوبى كه در دست دارى بردندانهاى ابوعبداللّه عليه السّلام سيّد جوانان اهل بهشت مى زنى و چرا اين بيت را نخوانى و حال آنكه دلهاى ما را مجروح و زخمناك كردى و اصل و بيخ ما را بريدى از اين جهت كه خون ذريّه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را ريختى و سلسله آل عبدالمطّلب را كه ستارگان روى زمين اند گسيختى و مشايخ خود را ندا مى كنى و گمان دارى كه نداى تو را مى شنوند، و البته زود باشد كه به ايشان ملحق شوى و آرزو كنى كه شل بودى و گنگ بودى و نمى گفتى آنچه را كه گفتى و نمى كردى آنچه را كه كردى ، لكن آرزو و سودى نكند، آنگاه حقّ تعالى را خطاب نمود و عرض كرد: بار الها! بگير حق ما را و انتقام بكش از هر كه با ما ستم كرد و نازل گردان غضب خود را بر هر كه خون ما ريخت و حاميان ما را كشت .
پس فرمود: هان اى يزيد! قسم به خدا كه نشكافتى مگر پوست خود را و نبريدى مگر گوشت خود را، و زود باشد كه بر رسول خدا وارد شوى در حالتى كه متحمّل باش وِزر ريختن خون ذريّه او را و هتك حرمت عترت او را در هنگامى كه حقّ تعالى جمع مى كند پراكندگى ايشان را و مى گيرد حق ايشان را و گمان مبر البتّه آنان را كه در راه خدا كشته شدند مُردگانند بلكه ايشان زنده و در راه پروردگار خود روزى مى خوردند و كافى است ترا خداوند از جهت داورى ، و كافى است محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترا براى مخاصمت و جبرئيل براى يارى او و معاونت و زود باشد كه بداند آن كسى كه تو را دستيار شد و بر گردن مسلمانان سوار كرد وخلافت باطل براى تو مستقر گردانيد و چه نكوهيده بدلى براى ظالمين هست و خواهيد دانست كه كدام يك از شما مكان او بدتر و ياوَر او ضعيفتر است و اگر دواهى روزگار مرا باز داشت كه با تو مخاطبه و تكلّم كنم همانا من قدر ترا كم مى دانم و سرزنش ترا عظيم و توبيخ ترا كثير مى شمارم ؛ چه اينها در تو اثر نمى كند و سودى نمى بخشد، لكن چشمها گريان و سينه ها بريان است چه امرى عجيب و عظيم است نجيبانى كه لشكر خداوندند به دست طُلَقاء كه لشكر شيطانند كشته گردند و خون ما از دستهاى ايشان بريزد و دهان ايشان از گوشت ما بدوشد و بنوشد وآن جسدهاى پاك و پاكيزه را گرگهاى بيابانى به نوبت زيارت كنند و آن تن هاى مبارك را مادران بچّه كفتارها بر خاك بمالند.
اى يزيد! اگر امروز ما را غنيمت خود دانستى زود باشد كه اين غنيمت موجب غرامت تو گردد در هنگامى كه نيابى مگر آنچه را كه پيش ‍ فرستادى و نيست خداوند بر بندگان ستم كننده و در حضرت او است شكايت ما و اعتماد ما، اكنون هر كيد و مكرى كه توانى بكن و هر سعى كه خواهى به عمل آور و در عداوت ما كوشش فرو مگذار و با اين همه ، به خدا سوگند كه ذكر ما را نتوانى محو كرد و وحى ما را نتوانى دور كرد، و باز ندانى فرجام ما را و درك نخواهى كرد غايت و نهايت ما را و عار كردار خود را از خويش نتوانى دور كرد و راءى تو كذب و عليل و ايّام سلطنت تو قليل و جمع تو پراكنده و روز تو گذرنده است در روزى كه منادى حق ندا كند كه لعنت خدا بر ستمكاران است .
سپاس و ستايش خداوندى را كه ختم كرد در ابتدا بر ما سعادت را و در انتها رحمت و شهادت را و از خدا سؤ ال مى كنم كه ثواب شهداى ما را تكميل فرمايد و هر روز بر اجر ايشان بيفزايد و در ميان ما خليفه ايشان باشد و احسانش را بر ما دائم دارد كه اوست خداوند رحيم و پروردگار ودود، و كافى است در هر امرى و نيكو وكيل است (437).
يزيد را موافق نمى افتد كه جناب زينب عليهاالسّلام را بدين سخنان درشت و كلمات شتم آميز مورد غضب و سخط دارد، خواست كه عذرى بر تراشد كه زنان نوائح بيهُشانه سخن كنند، و اين قسم سخنان از جگر سوختگان پسنديده است لاجرم اين شعر را بگفت :
شعر :
يا صَيْحَةً تُحْمَدُ مِنْ صَوائح
ما اَهْوَنَ المَوْتُ عَلىَ النّوائحِ
آنگاه يزيد با حاضرين اهل شام مشورت كرد كه با اين جماعت چه عمل نمايم . آن خبيثان كلام زشتى گفتند كه معنى آن مناسب ذكر نيست و مرادشان آن بود كه تمام را با تيغ در گذران .
نعمان بن بشير كه حاضر مجلس بود گفت : اى يزيد! ببين تا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم با ايشان چه صنعت داشت آن كن كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كرد.(438)
و مسعودى نقل كرده : وقتى كه اهل مجلس يزيد اين كلام را گفتند: حضرت باقر عليه السّلام شروع كرد به سخن ، و در آن وقت دو سال و چند ماه از سن مباركش گذشته بود پس حمد و ثنا گفت خداى را پس رو كرد به يزيد و فرمود: اهل مجلس تو در مشورت تو راءى دادند به خلاف اهل مجلس فرعون در مشورت كردن فرعون با ايشان در امر موسى و هارون ؛ چه آنها گفتند (اَرْجِهْ وَاَخاهُ) و اين جماعت راءى دادند به كشتن ما و براى اين سببى است . يزيد پرسيد سببش چيست ؟ فرمود: اهل مجلسِ فرعون اولاد حلال بودند و اين جماعت اولاد حلال نيستند و نمى كشد انبياء و اولاد ايشان را مگر اولادهاى زنا، پس يزيد از كلام باز ايستاد و خاموش گرديد.(439)
اين هنگام به روايت سيّد و مفيد، از مردم شام مردى سرخ رو نظر كرد به جانب فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السّلام پس رو كرد به يزيد و گفت : يا امير المؤ منين ! هَبْ لى هذِهِ الْجارِيَة ؛ يعنى اين دخترك را به من ببخش . جناب فاطمه عليهاالسّلام فرمود: چون اين سخن بشنيدم بر خود بلرزيدم و گمان كردم كه اين مطلب از براى ايشان جايز است . پس به جامه عمّه ام جناب زينب عليهاالسّلام چسبيدم و گفتم : عمّه يتيم شدم اكنون بايد كنيز مردم شوم (440)! جناب زينب عليهاالسّلام روى با شامى كرد و فرمود: دروغ گفتى واللّه و ملامت كرده شدى ، به خدا قسم اين كار براى تو و يزيد صورت نبندد و هيچ يك اختيار چنين امرى نداريد.
يزيد در خشم شد و گفت : سوگند به خداى دروغ گفتى اين امر براى من روا است و اگر خواهم بكنم مى كنم .
حضرت زينب عليهاالسّلام فرمود: نه چنين است به خدا سوگند حقّ تعالى اين امر را براى تو روا نداشته و نتوانى كرد مگر آنكه از ملّت ما بيرون شوى و دينى ديگر اختيار كنى .
يزيد از اين سخن خشمش زيادتر شد و گفت : در پيش روى من چنين سخن مى گويى همانا پدر و برادر تو از دين بيرون شدند.
جناب زينب عليهاالسّلام فرمود: به دين خدا و دين پدر و برادر من ، تو و پدر و جدّت هدايت يافتند اگر مسلمان باشى .
يزيد گفت : دروغ گفتى اى دشمن خدا.
حضرت زينب عليهاالسّلام فرمود: اى يزيد! اكنون تو امير و پادشاهى هر چه مى خواهى از روى ستم فحش و دشنام مى دهى و ما را مقهور مى دارى . يزيد گويا شرم كرد و ساكت شد، آن مرد شامى ديگر باره سخن خود را اعاده كرد، يزيد گفت : دور شو خدا مرگت دهد، آن مرد شامى از يزيد پرسيد ايشان كيستند؟
يزيد گفت : آن فاطمه دختر حسين و آن زن دختر على است ، مرد شامى گفت : حسين پسر فاطمه و على پسر ابوطالب ؟ يزيد گفت : بلى ، آن مرد شامى گفت : لعنت كند خداوند ترا اى يزيد عترت پيغمبر خود را مى كشى و ذريّه او را اسير مى كنى ؟! به خدا سوگند كه من گمان نمى كردم ايشان را جز اسيران روم ؛ يزيد گفت : به خدا سوگند ترا نيز به ايشان مى رسانم و امر كرد كه او را گردن زدند(441).
شيخ مفيد رحمه اللّه فرمود: پس يزيد امر كرد تا اهل بيت را با على بن الحسين عليهماالسّلام در خانه عليحدّه كه متّصل به خانه خودش بود جاى دادند و به قولى ، ايشان را در موضع خرابى حبس كردند كه نه دافع گرما بود و نه حافظ سرما چنانكه صورتهاى مباركشان پوست انداخت ، و در اين مدتى كه در شام بودند نوحه و زارى بر حضرت امام حسين عليه السّلام مى كردند(442).
و روايت شده كه در اين ايّام در ارض بيت المقدس هر سنگى كه از زمين بر مى داشتند از زيرش خون تازه مى جوشيد. و جمعى نقل كرده اند كه يزيد امر كرد سر مطهّر امام عليه السّلام را بر در قصر شُوْم او نصب كردند و اهل بيت عليه السّلام را امر كرد كه داخل خانه او شوند، چون مخدّرات اهل بيت عصمت و جلالت (عليهن السلام ) داخل خانه آن لعين شدند زنان آل ابوسفيان زيورهاى خود را كندند و لباس ماتم پوشيدند و صدا به گريه و نوحه بلند كردند و سه روز ماتم داشتند و هند دختر عبداللّه بن عامر كه در آن وقت زن يزيد بود و پيشتر در حباله حضرت امام حسين عليه السّلام بود پرده را دريد و از خانه بيرون دويد و به مجلس آن لعين آمد در وقتى كه مجمع عام بود گفت : اى يزيد! سر مبارك فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را بر در خانه من نصب كرده اى ! يزيد برجست و جامه بر سر او افكند و او را برگرداند و گفت : اى هند! نوحه و زارى كن بر فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و بزرگ قريش ‍ كه پسر زياد لعين در امر او تعجيل كرد و من به كشتن او راضى نبودم (443).
علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جلاءُ العُيون ) پس از آنكه حكايت مرد سرخ روى شامى را نقل كرده فرموده : پس يزيد امر كرد كه اهل بيت رسالت عليهماالسّلام را به زندان بردند، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام را با خود به مسجد برد و خطيبى را طلبيد و بر منبر بالا كرد، آن خطيب ناسزاى بسيارى به حضرت امير المؤ منين و امام حسين عليهماالسّلام گفت و يزيد و معاويه عليهما اللعنة را مدح بسيار كرد، حضرت امام زين العابدين عليه السّلام ندا كرد او را كه :
وَيْلَكَ اَيُّهَااْلخاطِبُ اِشْتَرَيْتَ مَرْضاةَ اْلمَخْلوُقِ بِسَخَطِ الخالقِ فَتَبَوَّء مَقْعَدُكَ مِنَ النّارِ؛
يعنى واى بر تو اى خطيب ! كه براى خشنودى مخلوق ، خدا را به خشم آوردى ، جاى خود را در جهنم مهيّا بدان (444).
پس حضرت على بن الحسين عليه السّلام فرمود كه اى يزيد! مرا رخصت ده كه بر منبر بروم و كلمه اى چند بگويم كه موجب خشنودى خداوند عالميان و اجر حاضران گردد، يزيد قبول نكرد، اهل مجلس ‍ التماس كردند كه او را رخصت بده كه ما مى خواهيم سخن او را بشنويم ، يزيد گفت : اگر بر منبر برآيد مرا و آل ابوسفيان را رسوا مى كند، حاضران گفتند: از اين كودك چه بر مى آيد، يزيد گفت : او از اهل بيتى است كه در شيرخوارگى به علم و كمال آراسته اند، چون اهل شام بسيار مبالغه كردند يزيد رخصت داد تا حضرت بر منبر بالا رفت و حمد و ثناى الهى اداء كرد و صلوات بر حضرت رسالت پناهى و اهل بيت او فرستاد و خطبه اى در نهايت فصاحت و بلاغت ادا كرد كه ديده هاى حاضران را گريان و دلهاى ايشان را بريان كرد.(445)
قُلْتُ اِنّى اُحِبُّ فى هذا الْمَقامِ اَنْ اَتَمَثَّلَ بِهذِهِ الاَْبياتِ الّتى لايَسْتَحِقُّ اَنْ يُمْدَحَ بِها اِلاّ هذَاالامامُ عليه السّلام
شعر :
حتّى انَرْتَ بِضَوْءِ وَجْهِكَ فَانْجَلى
ذاكَ الدُّجى وَانْجابَ ذاكَ الْعَثيرُ
فَافْتَنَّ فيكَ النّاظروُنَ فَاِصْبَعٌ
يُومى اِلَيكَ بِها وَعَيْنٌ تَنْظُرُ
يَجِدُونَ رُؤ يَتَكَ الّتى فازُوا بِها
مِنْ انْعُمِ اللّهِ الّتى لاتُكْفَرُوا
فَمَشَيْتَ مَشْيَةَ خاضِعٍ مُتواضِعٍ
للّهِ لايُزْهى ولايَتَكَبَّرُ
فَلَوْ اَنَّ مُشْتاقاً تَكَلَّفَ فَوقَ ما
فى وُسْعِهِ لَسَعى اِلَيْكَ الْمِنْبَرُ
اَبْدَيْتَ مِنْ فَصْل الخِطابِ بِحِكْمَةٍ
تُبنى عَنِ الْحَقّ الْمُبينِ و تُخْبِرُ
پس فرمود كه ايّها الناس حقّ تعالى ما اهل بيت رسالت را شش خصلت عطا كرده است و به هفت فضيلت ما را بر ساير خلق زيادتى داده ، و عطا كرده است به ما علم و بردبارى و جوانمردى و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهاى مؤ منان . و فضيلت داده است ما را به آنكه از ما است نبىّ مختار محمّدمصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، و از ما است صدّيق اعظم على مرتضى عليه السّلام ، و از ما است جعفر طيّار كه با دو بال خويش در بهشت با ملائكه پرواز مى كند، و از ما است حمزه شير خدا و شير رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، و از ما است دو سبط اين امّت حسن و حسين عليهماالسّلام كه دو سيّد جوانان اهل بهشت اند.(446) هر كه مرا شناسد شناسد و هر كه مرا نشناسد من خبر مى دهم او را به حسب و نسب خود.
ايّها الناس ! منم فرزند مكّه و مِنى ، منم فرزند زَمْزَم و صَفا. و پيوسته مفاخر خويش و مدائح آباء و اجداد خود را ذكر كرد تا آنكه فرمود: منم فرزند فاطمه زهراء عليهاالسّلام ، منم فرزند سيّده نساء، منم فرزند خديجه كبرى ، منم فرزند امام مقتول به تيغ اهل جفا، منم فرزند لب تشنه صحراى كربلا، منم فرزند غارت شده اهل جور و عنا، منم فرزند آنكه بر او نوحه كردند جنّيان زمين و مرغان هوا، منم فرزند آنكه سرش را بر نيزه كردند و گردانيدند در شهرها، منم فرزند آنكه حَرَم او را اسير كردند اولاد زنا، مائيم اهل بيت محنت و بلا، مائيم محلّ نزول ملائكه سما، و مهبط علوم حقّ تعالى .
پس چندان مدائح اجداد گرام و مفاخر آباء عِظام خود را ياد كرد كه خُروش از مردم برخاست و يزيد ترسيد كه مردم از او برگردند مؤ ذّن را اشاره كرد كه اذان بگو، چون مؤ ذّن اللّهُ اكبرُ گفت ، حضرت فرمود: از خدا چيزى بزرگتر نيست ، چون مؤ ذّن گفت : اَشْهَدُ اَنْ لااِلهَ الا اللّهُ حضرت فرمود كه شهادت مى دهند به اين كلمه پوست و گوشت و خون من ، چون مؤ ذن گفت : اَشْهَدُ اَنَّ مُحمداً رَسُولُ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم حضرت فرمود: كه اى يزيد! بگو اين محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه نامش را به رفعت مذكور مى سازى جدّ من است يا جدّ تو؟ اگر مى گويى جدّ تواست دروغ گفته باشى و كافر مى شوى ، و اگر مى گويى جدّ من است پس چرا عترت او را كشتى و فرزندان او را اسير كردى !؟ آن ملعون جواب نگفت و به نماز ايستاد.
مؤ لف گويد: كه آنچه از مقاتل و حكايات رفتار يزيد با اهل بيت عليهماالسّلام ظاهر مى شود آن است كه يزيد از انگيزش فتنه بيمناك شد و از شماتت و شناعت اهل بيت عليهماالسّلام خوى برگردانيد و فى الجمله به طريق رفق و مدارا با اهل بيت رفتار مى كرد و حارسان و نگاهبانان را از مراقبت اهل بيت عليهماالسّلام برداشت و ايشان را در حركت و سكون به اختيار خودشان گذاشت و گاه گاهى حضرت سيّد سجاد عليه السّلام را در مجلس خويش مى طلبيد و قتل امام حسين عليه السّلام را به ابن زياد نسبت مى داد و او را لعنت مى كرد بر اين كار و اظهار ندامت مى كرد و اين همه به جهت جلب قلوب عامّه و حفظ ملك و سلطنت بود نه اينكه در واقع پشيمان و بدحال شده باشد؛ زيرا كه مورّخين نقل كرده اند كه يزيد مكرّر بعد از قتل حضرت سيّد الشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء موافق بعضى مقاتل در هر چاشت و شام سَرِ مقدّس آن سرور را بر سرخوان خود مى طلبيد، و گفته اند كه مكرّر يزيد بر بساط شراب بنشست و مغنّيان را احضار كرد و ابن زياد را به جانب دست راست خود بنشانيد و روى به ساقى نمود و اين شعر مَيْشوم را قرائت كرد:
شعر :
اَسْقِنى شَرْبَةً تُرَوّى مُشاشى
ثُمَّ مِلْ فَاسْقِ مِثلَهَا ابْنَ زيادٍ
صاحِبَ السِّرّ وَالاَْمانَةِ عِنْدى
وَلِتَسْديدِ مَغْنمى وَ جِهادى
قاتِلَ الخارِجِىّ اَعْنى حُسَيْناً
وَ مُبيدَ الاَْعداءِ وَ الْحُسّادِ
سيّد ابن طاوس رحمه اللّه از حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام روايت كرده است كه از زمانى كه سر مطهر امام حسين عليه السّلام را براى يزيد آوردند يزيد مجالس شراب فراهم مى كرد و آن سر مطهّر را حاضر مى ساخت و در پيش خويش مى نهاد و شُرب خمر مى كرد.(447)
روزى رسول سلطان روم كه از اشراف و بزرگان فرنگ بود در مجلس آن مَيشوم حاضر بود از يزيد پرسيد كه اى پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟ يزيد گفت : ترا با اين سر حاجت چيست ؟ گفت : چون من به نزد ملك خويش باز شوم از هر كم و بيش از من پرسش مى كند مى خواهم تا قصّه اين را بدانم و به عرض پادشاه برسانم تا شاد شود و با شادى تو شريك گردد. يزيد گفت : اين سر حسين بن على بن ابى طالب است .
گفت : مادرش كيست ؟ گفت : فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم . نصرانى گفت : اُف بر تو و بر دين تو، دين من از دين شما بهتر است ؛ چه آنكه پدر من از نژاد داود پيغمبر است و ميان و من داود پدران بسيار است و مردم نصارى مرا با اين سبب تعظيم مى كنند و خاك مقدم مرا به جهت تبرّك برمى دارند و شما فرزند دختر پيغمبر خود را كه با پيغمبر يك مادر بيشتر واسطه ندارد به قتل مى رسانيد! پس اين چه دين است كه شما داريد پس براى يزيد حديث كنيسه حافر را نقل كرد. يزيد فرمان داد كه اين مرد نصارى را بكشيد كه در مملكت خويش مرا رسوا نسازد.
نصرانى چون اين بدانست گفت : اى يزيد آيا مى خواهى مرا بكشى ؟ گفت : بلى ، گفت : بدان كه من در شب گذشته پيغمبر شما را در خواب ديدم مرا بشارت بهشت داد من در عجب شدم اكنون از سِرّ آن آگاه شدم ، پس كلمه شهادت گفت : و مسلمان شد پس برجست و آن سر مبارك را برداشت و به سينه چسبانيد و مى بوسيد و مى گريست تا او را شهيد كردند(448).
و در (كامل بهائى ) است (449) كه در مجلس يزيد ملك التّجار روم كه عبدالشّمس نام داشت حاضر بود گفت : يا امير! قريب شصت سال باشد كه من تجارت مى كردم ، از قسطنطنيّه به مدينه رفتم و ده بُرد يمنى و ده نافه مِشك و دو من عنبر داشتم به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم رفتم او در خانه اُمّسلمه بود، انس بن مالك اجازت خواست من به خدمت او رفتم واين هدايا كه مذكور شد نزد او بنهادم از من قبول كرد و من هم مسلمان شدم ، مرا عبدالوّهاب نام كرد ليكن اسلام را پنهان دارم از خوف ملك روم ، و در خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بودم كه حسن و حسين عليهماالسّلام در آمدند و حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ايشان را ببوسيد و بر ران خود نشانيد، امروز تو سر ايشان را از تن جدا كرده اى قضيب به ثناياى حسين عليه السّلام كه بوسه گاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم است مى زنى ! در ديار ما دريائى است و در آن دريا جزيره اى و در آن جزيره صومعه اى و در آن صومعه چهار سُم خر است كه گويند عيسى عليه السّلام روزى بر آن سورا شده بود آن را به زر گرفته در صندوق نهاده ، سلاطين و امراى روم و عامّه مردم هر سال آنجا به حجّ روند و طواف آن صومعه كنند و حرير آن سُمها را تازه كنند و آن كهنه را پاره پاره كرده به تحفه برند، شما با فرزند رسول خود اين مى كنيد؟! يزيد گفت : بر ما تباه كرد، گفت تا عبدالوّهاب را گردن زنند.
عبدالوّهاب زبان برگشود به كلمه شهادت و اقرار به نبوّت حضرت محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم و امامت حسين عليه السّلام كرد و لعنت كرد بر يزيد و آباء و اجداد او، بعد از آن او را شهيد كردند(450).
و سيّد روايت كرده كه روزى حضرت امام زين العابدين عليه السّلام در بازارهاى دمشق عبور مى كرد كه ناگاه منهال بن عمرو، آن حضرت را ديد و عرض كرد كه يابن رسول اللّه ! چگونه روزگار به سر مى برى ؟ حضرت فرمود: چنانكه بنى اسرائيل در ميان آل فرعون كه پسران ايشان را مى كشتند و زنان ايشان را زنده مى گذاشتند و اسير و خدمتكار خويش ‍ مى نمودند، اى منهال ! عرب بر عجم افتخار مى كرد كه محمّداز عرب است و قريش بر ساير عرب فخر مى كرد كه محمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم قرشى است و ما كه اهل بيت آن جنابيم مغضوب و مقتول و پراكنده ايم پس راضى شده ايم به قضاى خدا و مى گوئيم اِنّاللّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ.(451)
شيخ اجلّ على بن ابراهيم قمّى در تفسير خود اين مكالمه امام را در بازارهاى شام با منهال نقل كرده با تفاوتى . و بعد از تشبيه حال خويش به بنى اسرائيل فرموده كار خير البريّه (452) به آنجا رسيده كه بعد از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در بالاى منابر ايشان را لعن مى كنند و كار دشمنان به آنجائى رسيده كه مال و شرف به آنها عطاء مى شود و امّا دوستان و محبّان ما حقير و بى بهره اند و پيوسته كار مؤ منان چنين بوده يعنى بايد ذليل و مقهور دولتهاى باطله باشند. پس فرمود: و بامداد كردند عجم كه اعتراف داشتند به حق عرب به سبب آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از عرب بوده و عرب اعتراف داشتند به حق قريش به سبب آنكه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از ايشان بوده و قريش ‍ بدين سبب بر عرب فخر مى كرد و عرب نيز به همين سبب بر عجم فخر مى كرد، و ما كه اهل بيت پيغمبريم كسى حقّ ما را نمى شناسد، چنين است روزگار ما.(453)
از سيّد محدّث جليل سيّد نعمة اللّه جزايرى در كتاب (انوار نعمانيه ) اين خبر به وجه ابسطى نقل شده و آن چنان است كه منهال ديد آن حضرت را در حالتى كه تكيه بر عصا كرده بود و ساقهاى پاى او مانند دو نِى بود و خون جارى بود از ساقهاى مباركش و رنگ شريفش زرد بود، و چون حال او پرسيد، فرمود: چگونه است حال كسى كه اسير يزيد بن معاويه است و زنهاى ما تا به حال شكمهايشان از طعام سير نگشته و سرهاى ايشان پوشيده نشده و شب و روز به نوحه و گريه مى گذرانند، و بعد از نقل شطرى از آنچه در روايت (تفسير قمّى ) گذشت ، فرمود: هيچ گاهى يزيد ما را نمى طلبد مگر آنكه گمان مى كنيم كه اراده قتل ما دارد و به جهت كشتن ، ما را مى طلبد اِنّاللّه وَاِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ. منهال گفت : عرضه داشتم اكنون كجا مى رويد؟ فرمود: آن جائى كه ما را منزل داده اند سقف ندارد و آفتاب ما را گداخته است و هواى خوبى در آنجا نمى بينيم ، الحال به جهت ضعف بدن بيرون آمده ام تا لحظه اى استراحت كنم و زود برگردم به جهت ترسم بر زنها. پس در اين حال كه با آن حضرت تكلّم مى كردم ديدم نداى زنى بلند شد و آن جناب را صدا زد كه كجا مى روى اى نور ديده و آن جناب زينب دختر على مرتضى عليهماالسّلام بود(454).
در (مثير الاحزان ) است كه يزيد اهل بيت عليهماالسّلام را در مساكنى منزل داده بود كه از سرما و گرما ايشان را نگاه نمى داشت تا آنكه بدنهاى ايشان پوست باز كرد و زرداب وريم جارى شد، و هذِهِ عِبارتُهُ:
وَاُسكِنَّ فى مَساكِنَ لا يَقينَ مِنْ حَرٍّ وَلا بَردٍ حَتّى تَقَشرَّتِ الجُلُودُ وَسالَ الصَّديدُ بَعدَ كِنِّ الخُدوُرِ وَظِلِّ السُّتوُرِ.(455)
از بعضى از كتب نقل شده كه مسكن و مجلس اهل بيت عليهماالسّلام در شام در خانه خرابى بوده و مقصود يزيد آن بود كه آن خانه بر سر ايشان خراب شود و كشته شوند(456).
در (كامل بهائى ) از (حاويه ) نقل كرده كه زنان خاندان نبوّت در حالت اسيرى حال مردانى كه در كربلا شهيد شده بودند بر پسران و دختران ايشان پوشيده مى داشتند و هر كودكى را وعده مى دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آيد تا ايشان را به خانه يزيد آوردند، دختركى بود چهار ساله شبى از خواب بيدار شد گفت : پدر من حسين عليه السّلام كجا است ؟ اين ساعت او را به خواب ديدم سخت پريشان بود، زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست . يزيد خفته بود از خواب بيدار شد و حال تفحّص كرد، خبر بردند كه حال چنين است . آن در حال گفت : كه بروند و سر پدر را بياورند و در كنار او نهند، پس آن سر مقدّس ‍ را بياوردند و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند.
پرسيد اين چيست ؟ گفتند: سر پدر تو است ، آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد در آن چند روز جان به حق تسليم كرد. و بعضى اين خبر را به وَجه اَبسط نقل كرده اند(457) و مضمونش را يكى از اعاظم رحمه اللّه به نظم آورده و من در اين مقام به همان اشعار اكتفا مى كنم . قال رَحِمَهُ اللّه :
شعر :
يكى نوغنچه اى از باغ زهرا
بجست از خواب نوشين بلبل آسا
به افغان از مژه خوناب مى ريخت
نه خونابه كه خون ناب مى ريخت
بگفت اى عمّه بابايم كجا رفت ؟
بُدانيدم در برم ديگر چرا رفت ؟
مرا بگرفته بود اين دم در آغوش
همى ماليد دستم بر سر و گوش
به ناگه گشت غايب از بر من
ببين سوز دل و چشم تر من
حجازى بانوان دل شكسته
به گرداگرد آن كودك نشسته
خرابه جايشان با آن ستمها
بهانه طفلشان سر بار غمها
ز آه و ناله و از بانگ و افغان
يزيد از خواب بر پاشد هراسان
بگفتا كاين فغان و ناله از كيست ؟
خروش و گريه و فرياد از چيست ؟
بگفتش ازنديمان كاى ستمگر
بُود اين ناله از آل پيمبر
يكى كودك ز شاه سر بريده
در اين ساعت پدر درخواب ديده
كنون خواهد پدر از عمّه خويش
وزاين خواهش جگرها را كند ريش
چون اين بشنيد آن مَردُوديزدان
بگفتا چاره كار است آسان
سر بابش بَريد اين دم به سويش
چه بيند سر بر آيد آرزويش
همان طشت و همان سر قوم گمراه
بياوردند نزد لشكر آه
يكى سرپوش بُد بر روى آن سر
نقاب آسا به روى مهر انور
به پيش روى كودك سر نهادند
زنو بر دل غم ديگر نهادند
به ناموس خدا آن كودك زار
بگفت اى عمّه دل ريش افكار
چه باشد زير اين منديل مستور
كه جُز بابا ندارم هيچ منظور
بگفتش دختر سلطان والا
كه آن كس را كه خواهى هست اين جا
چو اين بشنيد خود برداشت سرپوش
چُه جان بگرفت آن سر را در آغوش
بگفت اى سرور و سالار اسلام
زقتلت مر مرا روز است چون شام
پدر بعد از تو محنتها كشيدم
بيابانها و صحراها دويدم
همى گفتندمان در كوفه و شام
كه اينان خارجند از دين اسلام
مرا بعد از تو اى شاه يگانه
پرستارى نَبُد جُز تازيانه
زكعب نيزه و از ضرب سيلى
تنم چون آسمان گشته است نيلى
بدان سر جمله آن جور و ستمها
بيابان گردى و درد و اَلَمها
بيان كرد و بگفت اى شاه محشر
تو برگو كى بريدت سر زپيكر
مرا در خُردسالى در بدر كرد
اسير و دستگير و بى پدر كرد
همى گفت و سر شاهش در آغوش
به ناگه گشته از گفتار خاموش
پريد از اين جهان و در جنان شد
در آغوش بتولش آشيان شد
خديو بانوان در يافت آن حال
كه پريده است مرغ بى پر و بال
به بالينش نشست آن غم رسيده
به گرد او زنان داغ ديده
فغان برداشتندى از دل تنگ
به آه و ناله گشتندى هم آهنگ
از اين غم شد به آل اللّه اطهار
دوباره كربلا از نو نمودار(458)
انتهى ملخّصا
شيخ ابن نما روايت كرده است كه حضرت سكينه عليهاالسّلام در ايّامى كه در شام بود، و موافق روايت سيّد در روز چهارم از ورود به شام ، در خواب ديد كه پنج ناقه از نور پيدا شد كه بر هر ناقه پيرمردى سوار بود و ملائكه بسيار بر ايشان احاطه كرده بودند و با ايشان خادمى بود مى فرمايد پس آن خادم به نزد من آمد و گفت : اى سكينه ! جدّت ترا سلام مى رساند، گفتم : بر رسول خدا سلام باد اى پيك رسول اللّه تو كيستى ؟ گفت : من خدمتكارى از خدمتكاران بهشتم ، پرسيدم اين پيران بزرگواران كه بر شتر سوار بودند چه جماعت بودند؟ گفت : اوّل آدم صفى اللّه بود، دوّم ابراهيم خليل اللّه بود و سوّم موسى كليم اللّه بود و چهارم عيسى روح اللّه بود، گفتم : آن مرد كه دست بر ريش خود گرفته بود و از ضعف مى افتاد و بر مى خاست كه بود؟ گفت : جدّ تو رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود، گفتم : كجا مى رود؟ گفت : به زيارت پدرت حسين عليه السّلام مى روند. من چون نام جدّ خود شنيدم دويدم كه خود را به آن حضرت برسانم وشكايت امّت را به او بكنم كه ناگاه ديدم پنج هودجى از نور پيدا شد كه ميان هر هودج زنى نشسته بود، از آن خادم پرسيدم كه اين زنان كيستند؟ گفت : اوّل حوّا امّ البشر است ، و دوّم آسيه زن فرعون ، و سوّم مريم دختر عمران و چهارم خديجه دختر خُوَيلد است ، گفتم ، اين پنجم كيست كه از اندوه دست بر سر گذاشته است و گاهى مى افتد و گاه بر مى خيزد؟ گفت : جده تو فاطمه زهرا عليهاالسّلام است .
من چون نام جدّه خود را شنيدم دويدم خود را به هودج او رسانيدم ودر پيش روى او ايستادم و گريستم و فرياد بر آوردم كه اى مادر به خدا قسم كه ظالمان اين امّت انكار حقّ ما كردند و جمعيّت ما را پراكنده كردند و حريم ما را مباح كردند، اى مادر به خدا سوگند حسين عليه السّلام پدرم را كشتند. حضرت فاطمه عليهاالسّلام فرمود: اى سكينه ! بس است همانا جگرم را آتش زدى و رگ دلم را قطع كردى ، اين پيراهن پدرت حسين عليه السّلام است كه با من است و از من جدا نخواهد شد تا خدا را با آن ملاقات نمايم ، پس از خواب بيدار شدم (459).
خواب ديگرى نيز از حضرت سكينه عليهاالسّلام در شام نقل شده كه براى يزيد نقل كرده و علاّمه مجلسى رحمه اللّه آن را در (جلاء العيون ) نقل نموده (460)، پس از آن فرموده كه قطب راوندى از اَعمش روايت كرده است كه من بر دور كعبه طواف مى كردم ، ناگاه ديدم كه مردى دعا مى كرد و مى گفت : خداوندا! مرا بيامرز دانم كه مرا نيامرزى . چون از سبب نا اميدى او سوال كردم مرا از حرم بيرون برد و گفت : من از آنها بودم كه در لشكر عمر سعد بوديم و از چهل نفر بودم كه سر امام حسين عليه السّلام را به شام برديم و در راه ، معجزات بسيار از آن سر بزرگوار مشاهده كرديم و چون داخل دمشق شديم روزى كه آن سر مطهّر را به مجلس يزيد مى بردند قاتل آن حضرت سر مبارك را برداشت و رَجَزى مى خواند كه ركاب مرا پر از طلا و نقره كن كه پادشاه بزرگى را كشته ام و كسى را كشته ام كه از جهت پدر و مادر از همه كس بهتر است . يزيد گفت : هر گاه مى دانستى كه او چنين است چرا او را كشتى ؟ و حكم كرد كه او را به قتل آورند، پس سر را در پيش خود گذاشت و شادى بسيار كرد و اهل مجلس ‍ حجّتها بر او تمام كردند و فايده نكرد چنانچه گذشت .
پس امر كرد كه آن سر منوّر را در حجره اى كه برابر مجلس عيش و شُرب او بود نصب كردند و ما را بر آن سر موكّل نمودند و مرا از مشاهده معجزات آن سر بزرگوار دهشت عظيم رو داده بود و خوابم نمى برد، چون پاسى از شب گذشت و رفيقان من به خواب رفتند ناگاه صداهاى بسيار از آسمان به گوشم رسيد، پس شنيدم كه منادى گفت : اى آدم ! فرود آى ، پس حضرت آدم عليه السّلام از جانب آسمان به زير آمد با ملائكه بسيار، پس نداى ديگر شنيدم كه اى ابراهيم ! فرود آى ، و آن حضرت به زير آمد با ملائكه بى شمار، پس نداى ديگر شنيدم كه اى موسى ! به زير آى ، و آن حضرت آمد با بسيارى از ملائكه ، و همچنين حضرت عيسى عليه السّلام به زير آمد با ملائكه بى حدّ و اِحصا، پس غلغله عظيم از هوا به گوشم رسيد و ندائى شنيدم كه اى محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم !به زير آى ناگاه ديدم كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم نازل شد با افواج بسيار از ملائكه آسمانها و ملائكه بر دور آن قبّه كه سر مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام در آنجا بود احاطه كردند و حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم داخل آن قبّه شد، چون نظرش بر آن سر مبارك افتاد ناتوان شد و نشست ، ناگاه ديدم آن نيزه كه سر آن مظلوم را بر آن نصب كرده بودند خم شد و آن سر در دامن مطهّر آن سرور افتاد، حضرت سر را بر سينه خود چسبانيد و به نزديك حضرت آدم عليه السّلام آورد و گفت : اى پدر من آدم ، نظر كن كه امّت من با فرزند دلبند من چه كرده اند! در اين وقت من بر خود بلرزيدم كه ناگاه جبرئيل به نزد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : يا رسول اللّه ! من موكّلم به زلزله زمين ، دستورى ده كه زمين را بلرزانم و بر ايشان صدائى بزنم كه همه هلاك شوند، حضرت دستورى نداد، گفت : پس رخصت بده كه اين چهل نفر را هلاك كنم ، حضرت فرمود كه اختيار دارى ، پس ‍ جبرئيل نزديك هر يك كه مى رفت و بر ايشان مى دميد آتش در ايشان مى افتاد و مى سوختند، چون نوبت به من رسيد من استغاثه كردم حضرت فرمود كه بگذاريد او را خدا نيامرزد او را، پس مرا گذاشت و سر را برداشتند و بردند، و بعد از آن شب ديگر كسى آن سر مقدّس را نديد.
و عمر بن سعد لعين چون متوجّه إ مارت رى شد در راه به جهنم واصل شد و به مطلب نرسيد.(461)
مترجم گويد: بدان كه در مدفن سَرِ مبارك سيّد الشهداء عليه آلاف التحيه و الثناء خلاف ميان عامّه بسيار است و ذكر اقوال ايشان فايده ندارد و مشهور ميان علماى شيعه آن است كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام به كربلا آورد با سر ساير شهداء و در روز اربعين به بدنها ملحق گردانيد، و اين قول به حسب روايات بسيار بعيد مى نمايد.
و احاديث بسيار دلالت مى كند بر آنكه مردى از شيعيان آن سر مبارك را دزديد و آورد در بالاى سر حضرت امير المؤ منين عليه السّلام دفن كرد و به اين سبب در آنجا زيارت آن حضرت سنّت است و اين روايت دلالت كرد كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن سر گرامى را با خود برد.(462)
و در آن شكى نيست كه آن سر و بدن به اشرف اماكن منتقل گرديده و در عالم قدس به يكديگر ملحق شده هر چند كيفيّت آن معلوم نباشد.(تمام شد كلام علاّمه مجلسى رحمه اللّه ).(463)
فقير گويد: كه آنچه در آخر خبر مروى از اَعْمَش است كه عمر سعد در راه رى هلاك شد درست نيايد؛ چه آنكه آن را مختار در منزل خودش در كوفه به قتل رسانيد و مستجاب شد دعاى مولاى ما امام حسين عليه السّلام در حق او:
وَسَلَّطَ عَلَيْكَ مَنْ يَذْبَحُكَ بَعْدى عَلى فِراشِكَ.
ابو حنيفه دينورى از حُمَيْد بن مسلم روايت كرده كه گفت : عمر سعد رفيق و دوست من بود پس از آمدنش از كربلا و فراغتش از قتل حسين عليه السّلام به ديدنش رفتم و از حالش سؤ ال كردم گفت : ازحال من مپرس ؛ زيرا كه هيچ مسافرى بدحالتر از من به منزل خود برنگشت ، قطع كردم قرابت نزديك را و مرتكب شدم كار بزرگى را.(464)
در (تذكره سِبط) است كه مردم از او اعراض كردند و ديگر اعتنا به او نمى نمودند و هرگاه بر جماعتى از مردم مى گذشت از او روى مى گردانيدند، و هرگاه داخل مسجد مى شد مردم از مسجد بيرون مى شدند، و هر كه او را مى ديد بد مى گفت و دشنام مى داد لاجرم ملازمت منزل اختيار كرد تا آنكه به قتل رسيد.اَلا لَعْنَةُ اللّهَ عَلَيْهِ.

منتهی الامال ج1

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط محمد روستایی  | 
شيخ كَفْعَمى و شيخ بهايى و ديگران نقل كرده اند كه در روز اوّل ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسين عليه السّلام را وارد دمشق كردند، و آن روز بر بنى اميه عيد بود و روزى بود كه تجديد شد در آن روز اَحزان اهل ايمان (399)
قُلْتُ وَيَحِقُّ اَنْ يُقالَ:
شعر :
كانَتْ مَاتِمُ بَالْعِراقِ تَعُدُّها
اَمَوِيَّةٌ بِالشّامِ مِنْ اَعْيادِها
سيّد ابن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه چون اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را با سر مُطهّر حضرت سيدالشهداء عليه السّلام از كوفه تا دمشق سير دادند چون نزديك دمشق رسيدند جناب امّ كلثوم عليهاالسّلام نزديك شمر رفت و به او فرمود: مرا با تو حاجتى است . گفت : حاجت تو چيست ؟ فرمود: اينك شهر شام است ، چون خواستى ما را داخل شهر كنى از دروازه اى داخل كن كه مردمان نَظّاره كمتر باشند كه ما را كمتر نظر كنند و امر كن كه سرهاى شهدا را از بين محامل بيرون ببرند پيش دارند تا مردم به تماشاى آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند؛ چه ما رسوا شديم از كثرت نظر كردن مردم به ما. شمر كه مايه شرّ و شقاوت بود چون تمنّاى او را دانست بر خلاف مراد او ميان بست ، فرمان داد تا سرهاى شهدا را بر نيزه ها كرده و در ميان مَحامل و شتران حَرم بازدارند و ايشان را از همان (دروازه ساعات ) كه انجمن رعيت و رُعات بود درآوردند تا مردم نظّاره بيشتر باشند و ايشان را بسيار نظر كنند.(400)
علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جَلاءُ العُيُون ) فرموده كه در بعض از كتب معتبره روايت كرده اند كه سهل بن سعد گفت : من در سفرى وارد دمشق شدم . شهرى ديدم درنهايت معمورى و اشجار و اَنهار بسيار و قصُور رفيعه و منازل بى شمار و ديدم كه بازارها را آئين بسته اند و پرده ها آويخته اند مردم زينت بسيار كرده اند و دفّ و نقاره و انواع سازها مى نوازند. با خود گفتم مگر امروز عيد ايشان است ، تا آنكه از جمعى پرسيدم كه مگر در شام عيدى هست كه نزد ما معروف نيست ؟ گفتند: اى شيخ ! مگر تو در اين شهر غريبى ؟ گفتم : من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده ام . گفتند: اى سهل ! ما تعجّب داريم كه چرا خون از آسمان نمى بارد و چرا زمين سرنگون نمى گردد. گفتم : چرا؟ گفتند: اين فرح و شادى براى آن است كه سر مبارك حسين بن على عليه السّلام را از عراق براى يزيد به هديه آورده اند. گفتم : سبحان اللّه ! سر امام حسين عليه السّلام را مى آورند و مردم شادى مى كنند! پرسيدم كه از كدام دروازه داخل مى كنند؟! گفتند: از دروازه ساعات . من به سوى آن دروازه شتافتم چون به نزديك دروازه رسيدم ديدم كه رايت كفر و ضلالت از پى يكديگر مى آوردند، ناگاه ديدم كه سوارى مى آيد و نيزه در دست دارد و سرى بر آن نيزه نصب كرده است كه شبيه ترين مردم است به حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم پس زنان و كودكان بسيار ديدم بر شتران برهنه سوار كرده مى آورند، پس من رفتم به نزديك يكى از ايشان و پرسيدم كه تو كيستى ؟ گفت : من سكينه دختر امام حسين عليه السّلام . گفتم : من از صحابه جدّ شمايم ، اگر خدمتى دارى به من بفرما. جناب سكينه عليهاالسّلام فرمود كه بگو به اين بدبختى كه سر پدر بزرگوارم را دارد از ميان ما بيرون رود و سر را پيشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظاره آن سر منوّر و ديده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اين قدر بى حرمتى روا ندارند.
سهل گفت : من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت ، گفتم : آيا ممكن است كه حاجت مرا بر آورى و چهار صد دينار طلا از من بگيرى ؟ گفت : حاجت تو چيست ؟ گفتم : حاجت من آن است كه اين سر را از ميان زنان بيرون برى و پيش روى ايشان بروى آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد(401).
و به روايت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر يك سنگ سياه شده بود و بر يك جانبش نوشته بود:
(و لاتَحْسَبَنّ اللّهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ)(402)
و بر جانب ديگر: (وسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ يَنْقَلِبون )(403)(404)
قطب راوندى از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : به خدا سوگند كه در دمشق ديدم سر مبارك جناب امام حسين عليه السّلام را بر سر نيزه كرده بودند و در پيش روى آن جناب كسى سوره كهف مى خواند چون به اين آيه رسيد:
(اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالَّرقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَبا)(405).
به قدرت خدا سر مقدس سيدالشهداء عليه السّلام به سخن درآمد و به زبان فصيح گويا گفت : امر من از قصّه اصحاب كهف عجيبتر است . و اين اشاره است به رجعت آن جناب براى طلب خون خود(406).
پس آن كافران حرم و اولاد سيّد پيغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جاى اسيران بود بازداشتند، و مرد پيرى از اهل شام به نزد ايشان آمد و گفت : الحمدللّه كه خدا شما را كشت و شهر ما را از مردان شما راحت داد و يزيد را بر شما مسلّط گردانيد. چون سخن خود را تمام كرد جناب امام زين العابدين عليه السّلام فرمود كه اى شيخ ! آيا قرآن خوانده اى ؟ گفت : بلى ، فرمود: كه اين آيه را خوانده اى :
(قُلْ لا اَسْئَلُكُم عَلَيْهِ اَجْرا إ لا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى )(407).
گفت : بلى ، آن جناب فرمود: آنها مائيم كه حقّ تعالى مودّت ما را مُزد رسالت گردانيده است ، باز فرمود كه اين آيه را خوانده اى ؟ (وَاتَ ذَاالْقُربى حَقَّهُ).(408)
گفت : بلى ، فرمود كه مائيم آن ها كه حقّ تعالى پيغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را به ما عطا كند، آيا اين آيه را خوانده اى ؟
(وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُم مِنْ شَىٍ فَاِنَّ للّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِى الْقُرْبى )(409).
گفت : بلى ، حضرت فرمود كه مائيم ذوى القربى كه اَقربَ و قُرَباى آن حضرتيم . آيا خوانده اى اين آيه را.
(اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا)(410)
گفت : بلى ، حضرت فرمود كه مائيم اهل بيت رسالت كه حقّ تعالى شهادت به طهارت ما داده است . آن مرد پير گريان شد و از گفته هاى خود پشيمان گرديد و عمامه خود را از سر انداخت و رو به آسمان گردانيد و گفت : خداوندا! بيزارى مى جويم به سوى تو از دشمنان آل محمّداز جن و انس ، پس به خدمت حضرت عرض كرد كه اگر توبه كنم آيا توبه من قبول مى شود؟ فرمود: بلى ، آن مرد توبه كرد چون خبر او به يزيد پليد رسيد او را به قتل رسانيد(411).
از حضرت امام محمّدباقر عليه السّلام مروى است كه چون فرزندان و خواهران و خويشان حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام را به نزد يزيد پليد بردند بر شتران سوار كرده بودند بى عمارى و محمل ، يكى از اشقياى اهل شام گفت : ما اسيران نيكوتر از ايشان هرگز نديده بوديم ، سكينه خاتون عليهاالسّلام فرمود: اى اشقياء! مائيم سَبايا و اسيران آل محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم انتهى (412).
شيخ جليل و عالم خبير حسن بن على طبرى كه معاصر علامه و محقق است در كتاب (كامل بهائى ) كه زياده از ششصد و شصت سال است كه تصنيف شده در باب ورود اهل بيت امام حسين عليه السّلام به شام گفته كه اهل بيت را از كوفه به شام دِه به دِه سير مى دادند تا به چهار فرسخى از دمشق رسيدند به هر ده از آنجا تا به شهر نثار بر ايشان مى كردند. و بر هر در شهر سه روز ايشان را باز گرفتند تا به شهر بيارايند و هر حلى و زيورى و زينتى كه در آن بود به آئينها بستند به صفتى كه كسى چنان نديده بود. قريب پانصد هزار مرد و زن با دفها و اميران ايشان باطبلها و كوسها و بوقها و دُهُلها بيرون آمدند و چند هزار مردان و جوانان و زنان رقص كنان با دف و چنگ و رباب زنان استقبال كردند، جمله اهل ولايت دست و پاى خضاب كرده و سُرمه در چشم كشيده روز چهار شنبه شانزدهم ربيع الاول به شهر رفتند از كثرت خلق ، گويى كه رستخيز بود چون آفتاب بر آمد ملاعين سرها را به شهر در آوردند از كثرت خلق به وقت زوال به در خانه يزيد لعين رسيدند.
يزيد تخت مرصّع نهاده بود خانه و ايوان آراسته بود و كرسيهاى زرّين و سيمين راست و چپ نهاد حُجّاب بيرون آمدند و اكابر ملاعين را كه با سرها بودند به پيش يزيد بردند و احوال بپرسيد، ملاعين گفتند: به دولت امير دمار از خاندان ابوتراب درآورديم .و حالها باز گفتند و سرهاى اولاد رسول عليهماالسّلام را آنجا بداشتند و در اين شصت و شش روز كه ايشان در دست كافران بودند هيچ بشرى بر ايشان سلام كردن نتوانست (413).
و هم نقل كرده از سهل بن سعد السّاعدى كه من حجّ كرده بودم به عزم زيارت بيت المقدس متوجّه شام شدم چون به دمشق رسيدم شهرى ديدم كه پر فرح و شادى و جمعى را ديدم كه در مسجد پنهان نوحه مى كردند و تعزيت مى داشتند. و پرسيدم : شما چه كسانيد؟ گفتند: ما از مواليان اهل بيتيم و امروز سر امام حسين عليه السّلام واهل بيت او را به شهر آورند. سهل گويد كه به صحرا رفتم از كثرت خلق و شيهه اسبان و بوق و طبل و كوسات و دفوف رستخيزى ديدم تا سواد اعظم برسيد، ديدم كه سرها مى آورند بر نيزها كرده . اوّل سر جناب عباس عليه السّلام (414) را آوردند ودر عقب سرها، عورات حسين عليه السّلام مى آمدند. و سر حضرت امام حسين عليه السّلام را ديدم با شكوهى تمام و نور عظيم از او مى تافت با ريش مدوّر كه موى سفيد با سياه آميخته بود و به وسمه خضاب كرده و سياهى چشمان شريفش نيك سياه بود و ابروهايش ‍ پيوسته بود و كشيده بينى بود، و تبسّم كنان به جانب آسمان ، چشم گشوده بود به جانب افق و باد محاسن او را مى جنبانيد به جانب چپ و راست ، پنداشتى كه امير المؤ منين على عليه السّلام است .
عمرو بن منذر همدانى گويد: جناب امّ كلثوم عليهاالسّلام را ديدم چنانكه پندارى فاطمه زهراء عليهاالسّلام است چادر كهنه بر سر گرفته و روى بندى بر روى بسته ، من نزديك رفتم و امام زين العابدين عليه السّلام و عورات خاندان را سلام كردم مرا فرمودند: اى مؤ من ! اگر بتوانى چيزى بدين شخص ده كه سر حضرت حسين عليه السّلام را دارد تا به پيش برد كه از نظاره گيان ما را زحمت است ، من صد درهم بدادم بدان لعين كه سر داشت كه سر حضرت حسين عليه السّلام را پيشتر دارد و از عورات دور شود بدين منوال مى رفتند تا نزد يزيد پليد بنهادند. انتهى .(415)
فصل هشتم : در ورود اهل بيت عليهماالسّلام به مجلس يزيد پليديزيد ملعون چون از ورود اهل بيت طاهره عليهماالسّلام به شام آگهى يافت مجلس آراست و به زينت تمام بر تخت خويش نشست و ملاعين اهل شام را حاضر كرد، از آن سوى اهل بيت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به سرهاى شهداء عليهماالسّلام در باب دارالا ماره حاضر كردند در طلب رخصت بازايستادند. نخستين ، زَحْر بن قيس - كه ماءمور بردن سر حضرت حسين عليه السّلام بود - رخصت حاصل كرده بر يزيد داخل شد، يزيد از او پرسيد كه واى بر تو خبر چيست ؟
گفت : يا امير المؤ منين بشارت باد ترا كه خدايت فتح و نصرت داد همانا حسين بن على عليهماالسّلام با هيجده تن از اهل بيت خود و شصت نفر از شيعيان خود بر ما وارد شدند ما بر او عرضه كرديم كه جانب صلح و صلاح را فرو نگذارد و سر به فرمان عبيداللّه بن زياد فرود آورد و اگر نه مهيّاى قتال شود ايشان طاعت عبيداللّه بن زياد را قبول نكردند و جانب قتال را اختيار نمودند. پس بامدادان كه آفتاب طلوع كرد با لشكر بر ايشان بيرون شديم و از هر ناحيه و جانب ايشان را احاطه كرديم و حمله گران افكنديم و با شمشير تاخته بر ايشان بتاختيم و سرهاى ايشان را موضع آن شمشيرها ساختيم ، آن جماعت را هول و هرب پراكنده ساخت چنانكه به هر پستى و بلندى پناهنده گشتند بدانسان كه كبوتر از باز هراسنده گردد، پس سوگند به خدا يا امير المؤ منين به اندك زمانى كه ناقه را نحر كنند يا چشم خوابيده به خواب آشنا گردد تمام آن ها را با تيغ درگذرانيد و اوّل تا آخر ايشان را مقتول و مذبوح ساختيم . اينك جسدهاى ايشان در آن بيابان برهنه و عريان افتاده با بدنهاى خون آلوده و صورتهاى بر خاك نهاده همى خورشيد بر ايشان مى تابد، و باد، خاك و غبار برايشان مى انگيزاند و آن بدنها را عقابها و مرغان هوا همى زيارت كنند در بيابان دور.
چون آن ملعون سخن به پاى آورد يزيد لختى سر فرو داشت و سخن نكرد پس سر برآورد و گفت : اگر حسين را نمى كشتيد من از كردار شما بهتر خشنود مى شدم و اگر من حاضر بودم حسين را معفوّ مى داشتم و او را عرضه هلاك و دمار نمى گذاشتم .
بعضى گفته اند كه چون زحر واقعه را براى يزيد نقل كرد آن بسيار متوحّش شد و گفت : ابن زياد تخم عداوت مرا در دل تمام مردم كشت و عطائى به زحر نداد و او را از نزد خود بيرون كرد.
و اين معجزه بود از حضرت سيدالشهداء عليه السّلام ؛ چه آنكه در اثناء آمدن به كربلا به زُهيْر بن قَين خبر داد كه زَحر بن قيس سر مرا براى يزيد خواهد برد به اُميد عطا و عطائى به وى نخواهد كرد، چنانچه محمّدبن جرير طبرى نقل كرده . (416)
پس مُخَفّر بن ثَعْلَبه كه ماءمور به كوچ دادن اهل بيت عليهماالسّلام بود از درِ دارالا ماره در آمد و ندا در داد و گفت :
هذا مُخَفّر بن ثَعْلَبه اَتى اَميرَ المُؤ منينَ بِالِلّئامِ الْفَجَرة ؛
يعنى من مُخَفّر بن ثعلبه هستم كه لئام فَجَره را به درگاه امير المؤ منين يزيد آورده ام .
حضرت سيّد سجّاد عليه السّلام فرمود: آنچه مادر مُخَفّر زائيده شرير تر و لئيم تر است . و به روايت شيخ ابن نما اين كلمه را يزيد جواب مُخَفّر داد(417) و شايد اين اَوْلى باشد؛ چه آنكه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام با اين كافران كه از راه عناد بودند كمتر سخن مى كرد.
شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده در بين راه شام با احدى از آن كافران كه همراه سر مقدّس بودند تكلّم نكرد.(418) و گفتن يزيد اين نوع كلمات را گاهى شايد از بهر آن باشد كه مردم را بفهماند كه من قتل حسين را نفرمودم و راضى به آن نبودم .
و جمله اى از اهل تاريخ گفته اند كه در هنگامى كه خبر ورود اهل بيت عليهماالسّلام به يزيد رسيد آن ملعون در قصر جيرون و منظر آنجا بود و همين كه از دور نگاهش به سرهاى مبارك بر سر نيزه ها افتاد از روى طَرَب و نشاط اين دو بيت انشاد كرد:
شعر :
لَما بَدَتْ تِلْكَ الْحُمُولُ(419) وَ اَشْرَقَتْ
تِلْكَ الشُّمُوسُ عَلى رُبى جَيْرونِ
نَعَبَ الْغُرابُ قُلْتُ صِحْ اَوْ لاتَصِحْ
فَلَقَدْ قَضَيْتُ مِنَ الْغَريمِ دُيُونى (420)
مراد آن ملحد اظهار كفر و زندقه و كيفر خواستن از رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده يعنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم پدران و عشيره مرا در جنگ بدر كشت من خونخواهى از اولاد او نمودم ، چنانچه صريحاً اين مطلب كفر آميز را در اشعارى كه بر اشعار ابن زبعرى افزود در مجلس ورود اهل بيت عليهماالسّلام خوانده :
شعر :
قَدْ قَتَلْنا الْقَوْمَ مِن ساداتِهِمْ
وَعَدَلْنَا قَتْلَ بَدْرٍ فَاعْتَدَلَ(421)
(الى آخره )
بالجمله ؛ چون سرهاى مقدّس را وارد آن مجلس شوم كردند سر مبارك حضرت امام حسين عليه السّلام را در طشتى از زر به نزد يزيد نهادند و يزيد كه مدام عمرش به شُرب مدام مى پرداخت اين وقت از شُرب خَمْر نيك سكران بود و از نظاره سر دشمن خود شاد و فرحان گشت ، و اين اشعار را گفت :
شعر :
يا حُسنَهُ يَلْمَعُ بِاليَدَينِ
يَلْمَعُ فى طَسْتٍ مِنَ اللُّجَيْنِ
كاَنّما حُفّ بِوَرْدَتَيْنِ
كَيْفَ رَاَيْتَ الضَّربَ يا حُسَيْنُ
شَفَيْتُ غِلّى مِنْ دَمِ الْحُسَينِ
يا لَيْتَ مَن شاهَدَ في الحُنَيْنِ
يَرَوْنَ فِعْلِى الْيَومَ بِالحُسَيْنِ.
و شيخ مفيد رحمه اللّه فرموده كه چون سر مطهّر حضرت را با ساير سرهاى مقدّس در نزد او گذاشتند يزيد ملعون اين شعر را گفت :
شعر :
نُفَلِّقُ هاماً مِنْ رِجال اَعِزَّةٍ
عَلَيْنا وَهُمْ كانوا اَعَقَّ وَاَظْلَما
يحيى بن حكم - كه برادر مروان بود و با يزيد در مجلس نشسته بود - اين دو شعر قرائت كرد:
شعر :
لَهامٌ بِجَنْبِ الطَّفّ اَدْنى قَرابَةً
مِنِ ابْنِ زِيادِ الْعَبْدِ ذِى النَّسَبِ الْوَغْلِ
سُمَيَّةُ اَمْسى نَسْلُها عَدَدَ الْحَصى
وَ بِنْتُ رَسُول اللّهِ لَيْسَتْ بِذى نَسْلِ
يزيد دست بر سينه او زد و گفت ساكت شو يعنى در چنين مجلس ‍ جماعت آل زياد را شناعت مى كنى و بر قلّت آل مصطفى دريغ مى خورى (422).
از معصوم عليه السّلام روايت شده كه چون سر مطهّر حضرت امام حسين عليه السّلام را به مجلس يزيد در آوردند مجلس شراب آراست و با نديمان خود شراب زهرمار مى كرد و با ايشان شطرنج بازى مى كرد و شراب به ياران خود مى داد و مى گفت : بياشاميد كه اين شراب مباركى است كه سر دشمن ما نزد ما گذاشته است و دلشاد و خرّم گرديده ام و ناسزا به حضرت امام حسين و پدر و جدّ بزرگوار او عليهماالسّلام مى گفت .
و هر مرتبه كه در قمار بر حريف خود غالب مى شد سه پياله شراب زهرمار مى كرد و تَهِ جرعه شومش را پهلوى طشتى كه سر مقدّس آن سرور در آن گذاشته بودند مى ريخت .
پس هر كه از شيعيان ما است بايد كه از شراب خوردن و بازى كردن شطرنج اجتناب نمايد و هر كه در وقت نظر كردن به شراب يا شطرنج صلوات بفرستد بر حضرت امام حسين عليه السّلام و لعنت كند يزيد و آل زياد را، حقتعالى گناهان او را بيامرزد هر چند به عدد ستارگان باشد.(423)
در (كامل بهائى ) از (حاويه ) نقل كرده كه يزيد خمر خورد و بر سر حضرت امام حسين عليه السّلام ريخت ، زن يزيد آب و گلاب برگرفت و سر منوّر امام عليه السّلام را پاك بشست ، آن شب فاطمه عليهاالسّلام را در خواب ديد كه از او عذر مى خواست .
بالجمله ؛ چون سرهاى مبارك را بر يزيد وارد كردند، اهل بيت عليهماالسّلام را نيز در آوردند در حالتى كه ايشان را به يك رشته بسته بودند و حضرت على بن الحسين عليه السّلام را در (غُل جامعه ) بود و چون يزيد ايشان را به آن هيئت ديد گفت ، خدا قبيح و زشت كند پسر مرجانه را اگر بين شما و او قرابت و خويشى بود ملاحظه شما ها را مى نمود و اين نحو بد رفتارى با شما نمى نمود و به اين هيئت و حال شما را براى من روانه نمى كرد.(424)
و به روايت ابن نما از حضرت سجّاد عليه السّلام دوازده تن ذكور بودند كه در زنجير و غل بودند، چون نزد يزيد ايستادند، حضرت سيّد سجاد عليه السّلام رو كرد به يزيد و فرمود: آيا رخصت مى دهى مرا تا سخن گويم ؟ گفت : بگو ولكن هذيان مگو. فرمود: من در موقفى مى باشم كه سزاوار نيست از مانند من كسى كه هذيان سخن گويد، آنگاه فرمود: اى يزيد! ترا به خدا سوگند مى دهم چه گمان مى برى با رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اگر ما را بدين حال ملاحظه فرمايد؟ پس جناب فاطمه دختر حضرت سيّد الشهداء عليه السّلام فرمود: اى يزيد! دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كسى اسير مى كند! اهل مجلس و اهل خانه يزيد از استماع اين كلمات گريستند چندان كه صداى گريه و شيون بلند شد، پس يزيد حكم كرد كه ريسمانها را بريدند و غلها را برداشتند.(425)
شيخ جليل على بن ابراهيم القمى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده كه چون سر مبارك حضرت سيّد الشهداء را با حضرت على بن الحسين و اسراى اهل بيت عليهماالسّلام بر يزيد وارد كردند على بن الحسين عليه السّلام را غلّ در گردن بود يزيد به او گفت : اى على بن الحسين ! حمد مر خدايى را كه كشت پدرت را!؟ حضرت فرمود كه لعنت خدا بر كسى باد كه كشت پدر مرا. يزيد چون اين بشنيد در غضب شد فرمان قتل آن جناب را داد، حضرت فرمود: هر گاه بكشى مرا پس ‍ دختران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كه برگرداند به سوى منزلگاهشان و حال آنكه محرمى جز من ندارند. يزيد گفت : تو بر مى گردانى ايشان را به جايگاه خودشان . پس يزيد سوهانى طلبيد و شروع كرد به سوهان كردن (غل جامعه ) كه بر گردن آن حضرت بود، پس از آن گفت : اى على بن الحسين ! آيا مى دانى چه اراده كردم بدين كار؟ فرمود: بلى ، خواستى كه ديگرى را بر من منّت و نيكى نباشد، يزيد گفت : اين بود به خدا قسم آنچه اراده كرده بودم . پس يزيد اين آيه را خواند:
(ما اَصابَكُمْ مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُو عَنْ كثيرٍ.)(426)
حاصل ترجمه آن است كه : گرفتاريها كه به مردم مى رسد به سبب كارهاى خودشان است و خدا در گذشت كند از بسيارى .
حضرت فرمود: نه چنين است كه تو گمان كرده اى اين آيه درباره ما فرود نيامده بلكه آنچه درباره ما نازل شده اين است .
(ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فىِ الاَرْضِ وَ لا فى اَنْفُسِكُمْ اَلا فى كتابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَبْرَاَها...)(427).
مضمون آيه آنكه : نرسد مصيبتى به كسى در زمين و نه در جانهاى شما آدميان مگر آنكه در نوشته آسمانى است پيش از آنكه خلق كنيم او را تا افسوس نخوريد بر آنچه از دست شما رفته و شاد نشويد براى آنچه شما را آمده . پس حضرت فرمود: مائيم كسانى كه چنين هستند(428).
بالجمله ؛ يزيد فرمان داد تا آن سر مبارك را در طشتى در پيش روى او نهادند و اهل بيت عليهماالسّلام را در پشت سر او نشانيدند تا به سر حسين عليه السّلام نگاه نكنند، سيّد سجّاد عليه السّلام را چون چشم مبارك بر آن سر مقدّس افتاد بعد از آن هرگز از سر گوسفند غذا ميل نفرمود، و چون نظر حضرت زينب عليهاالسّلام بر آن سر مقدس افتاد بى طاقت شد و دست برد گريبان خود را چاك كرد و با صداى حزينى كه دلها را مجروح مى كرد نُدبه آغاز نمود و مى گفت : يا حُسَينا و اَىْ حبيب رسول خدا واى فرزند مكه و مِنى ، اى فرزند دلبند فاطمه زهراء و سيده نساء، اى فرزند دختر مصطفى ! اهل مجلس آن لعين همگى به گريه در آمدند و يزيد خبيث پليد ساكت بود.
شعر :
وَ مِمّا يُزيلُ الْقَلبَ عَنْ مُسْتَقِرّها
وَ يَتْرُكُ زَنْدَ الْغَيْظِ فى الصَّدر وارِيا(429)
وُقُوف بَناتِ الْوَحى عِنْدَ طَليقِها
بِحالٍ بِها تَشْجينَ(430) حَتّى الاَْعادِيا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط محمد روستایی  | 
در بيان ثواب بكاء و گفتن و خواندن مرثيه و اقامه مجلس عزاء براى آنحضرتشيخ جليل كامل جعفر بن قولويه در (كامل )از ابن خارجه روايت كرده است كه گفت : روزى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم و جناب امام حسين عليه السّلام را ياد كرديم حضرت بسيار گريست و ما گريستيم ، پس حضرت سر برداشت و فرمود كه امام حسين عليه السّلام مى فرمود: كه منم كشته گريه و زارى ، هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر آنكه گريان مى گردد.(39)
ونيز روايت كرده است كه هيچ روزى حسين بن علىّ عليه السّلام نزد جناب صادق عليه السّلام مذكور نمى شد كه كسى آن حضرت را تا شب متبسّم بيند و در تمام آن روز محزون و گريان بود و مى فرمود كه جناب امام حسين عليه السّلام سبب گريه هر مؤ من است .(40)
و شيخ طوسى و مفيد از ابان بن تغلب روايت كرده اند كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه نَفَسِ آن كسى كه به جهت مظلوميّت ما مهموم باشد تسبيح است ، و اندوه او عبادت و پوشيدن اسرار ما از بيگانگان در راه خدا جهاد است .
آنگاه فرمود كه واجب مى كند اين حديث به آب طلا نوشته شود.(41)
و به سندهاى معتبره بسيار از ابو عماره مُنْشِد(يعنى شعر خوان )روايت كرده اند كه گفت : روزى به خدمت جناب صادق عليه السّلام رفتم حضرت فرمود كه شعرى چند در مرثيه حسين عليه السّلام بخوان ، چون شروع كردم به خواندن حضرت گريان شد و من مرثيه مى خواندم و حضرت مى گريست تا آنكه صداى گريه از خانه آن حضرت بلند شد.
و به روايت ديگر حضرت فرمود: به آن روشى كه در پيش خود مى خوانيد و نوحه مى كنيد بخوان ، چون خواندم حضرت بسيار گريست و صداى گريه زنان آن حضرت نيز از پشت پرده بلند شد، چون فارق شدم حضرت فرمود كه هر كه شعرى در مرثيه حضرت حسين عليه السّلام بخواند و پنجاه كس را بگرياند بهشت او را واجب گردد. و هر كه سى كس را بگرياند بهشت او را واحب گردد. و هر كه بيست كس ‍ را و هر كه ده كس را و هر كه پنج كس را. و هر كه يك كس را بگرياند بهشت او را واجب گردد.و هر كه مرثيه بخواند و خود بگريد بهشت او را واجب گردد. و هر كه او را گريه نيايد پس تَباكى كند بهشت او را واجب گردد.(42)
و شيخ كَشّى رحمه اللّه از زيد شحّام روايت كرده است كه من با جماعتى از اهل كوفه در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديم كه جعفر بن عفّان وارد شد حضرت او را اكرام فرمود و نزديك خود او را نشانيد، پس ‍ فرمود: يا جعفر! عرض كرد: لَبّيك خدا مرا فداى تو گرداند، حضرت فرمود: بَلَغَنى انّكَ تَقُولُ الشِعْر فى الْحُسَيْنِ وَ تَجيدُ؛ به من رسيد كه تو در مرثيه حسين عليه السّلام شعر مى گوئى و نيكو مى گوئى ، عرض كرد: بلى فداى تو شوم ، فرمود كه پس بخوان . چون جعفر مرثيه خواند حضرت و حاضرين مجلس ‍ گريستند و حضرت آن قدر گريست كه اشك چشم مباركش بر محاسن شريفش جارى شد.
پس فرمود: به خدا سوگند كه ملائكه مقربّان در اينجا حاضر شدند و مرثيه تو را براى حسين عليه السّلام شنيدند و زياده از آنچه ما گريستيم گريستند. و به تحقيق كه حقّ تعالى در همين ساعت بهشت را با تمام نعمتهاى آن از براى تو واجب گردانيد و گناهان ترا آمرزيد. پس فرمود: اى جعفر! مى خواهى كه زيادتر بگويم ؟ گفت : بلى اى سيّد من ، فرمود كه هر كه در مرثيه حسين عليه السّلام شعرى بگويد وبگريد و بگرياند البتّه حقّ تعالى بهشت را براى او واجب گرداند و بيامرزد او را.(43)
حامى حوزه اسلام سيّد اجلّ ميرحامد حسين طاب ثراه در (عبقات ) از (معاهدالتّنصيص ) نقل كرده كه محمّد بن سهل صاحب كُمَيْت گفت كه من و كميت داخل شديم بر حضرت صادق عليه السّلام در ايّام تشريق كميت گفت : فدايت شوم اذن مى دهى كه در محضر شما چند شعر بخوانم ؟ فرمود: اين ايّام شريفه خواندن شعر، عرضه داشت كه اين اشعار در حقّ شما است ؛ فرمود:بخوان و حضرت فرستاد بعض اهلبيتش را حاضر كردند كه آنها هم استماع كنند، پس كميت اشعار خويش بخواند و حاضرين گريه بسيار كردند تا به اين شعر رسيد
شعر :
يُصيبُ بِهِ الرّامُونَ عَنْ قَوْسِ غَيْرهِم
فَيا اَّخِراً اَسْدى لَهُ الْغَىَّ اَوَّلَهُ
حضرت دستهاى خود را بلند كرد و گفت :
اَلّلهُمَ اْغفِرْ لِلْكُمَيْتِ وَ ما قَدَّمَ وَ ما اَخَّرَ وَما اَسَرَّ وَ ما اَعْلَنَ وَ اَعْطِهِ حَتّى يَرْضى .(44)
و شيخ صدوق رحمه اللّه در (امالى ) از ابراهيم بن ابى المحمود روايت كرده كه حضرت امام رضا عليه السّلام فرمودند: همانا ماه محرّم ماهى بود كه اهل جاهليّت قتال در آن ماه را حرام مى دانستند و اين امّت جفا كار خونهاى ما را در آن ماه حلال دانستند و هتك حرمت ما كردند و زنان و فرزندان ما را در آن ماه اسير كردند و آتش در خيمه هاى ما افروختند و اموال مارا غارت كردند و حرمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در حقّ ما رعايت نكردند، همانا مصيبت روز شهادت حسين عليه السّلام ديده هاى ما را مجروح گردانيده است و اشك ما را جارى كرده و عزيز ما را ذليل گردانيده است و زمين كربلا مُوَرِث كرب و بلاء ما گرديد تا روز قيامت ، پس بر مثل حسين بايد بگريند گريه كنندگان ، همانا گريه بر آن حضرت فرو مى ريزد گناهان بزرگ را.
پس حضرت فرمود كه پدرم چون ماه محرّم داخل مى شد كسى آن حضرت را خندان نمى ديد و اندوه و حزن پيوسته بر او غالب مى شد تا عاشر محرّم چون روز عاشورا مى شد روز مصيبت و حزن و گريه او بود و مى فرمود:امروز روزى است كه حسين عليه السّلام شهيد شده است .(45)
و ايضاً شيخ صدوق از آن حضرت روايت كرده كه هر كه ترك كند سعى در حوائج خود را در روز عاشورا، حقّ تعالى حوائج دنيا و آخرت او را بر آورد و هر كه روز عاشورا روز مصيبت و اندوه وگريه او باشد، حق تعالى روز قيامت را روز شادى و سرور او گرداند و ديده اش در بهشت به ما روشن باشد و هر كه روز عاشورا را روز بركت شمارد و براى بركت آذوقه در آن روز در خانه ذخيره كند، بركت نيابد در آنچه ذخيره كرده است و خدا او را در روز قيامت با يزيد و عبيداللّه بن زياد و عمر بن سعد - لعنهم اللّه - دراسفل درك جهنم محشور گرداند.
و ايضاً به سند معتبر از ريان بن شبيب - كه خال معتصم خليفه عبّاسى بوده است - روايت كرده كه گفت : در روز اوّل مُحَرّم به خدمت حضرت امام رضا عليه السّلام رفتم ، فرمود كه اى پسر شبيب آيا روزه اى ؟ گفتم : نه ، فرمود كه اين روزى است كه حقّ تعالى دعاى حضرت زكرّيا رامستجاب فرمود دروقتى كه از حقّ تعالى فرزند طلبيد وملائكه اورا ندا كردند در محراب كه خدا بشارت مى دهد تو را به يحيى ،پس هر كه اين روز را روزه دارد دُعاى او مستجاب گردد چنانكه دعاى زكرّيامستجاب گرديد.
پس فرمود كه اى پسر شبيب !محرّم ماهى بودكه اهل جاهليّت درزمان گذشته ظلم وقتال رادراين ماه حرام مى دانستند براى حرمت اين ماه ، پس ‍ اين امّت حرمت اين ماه را نشناختند و حُرمت پيغمبر خود را ندانستند، و در اين ماه با ذريّت پيغمبر خود قتال كردند و زنان ايشان را اسير نمودند و اموال ايشان را به غارت بردند پس خدا نيامرزد ايشان را هرگز!.
اى پسر شبيب ! اگر گريه مى كنى براى چيزى ، پس گريه كن براى حسين بْن على عليهماالسّلام كه او را مانند گوسفند ذبح كردند و او را باهيجده نفر ازاهل بيت او شهيد كردند كه هيچ يك را در روى زمين شبيه ومانندى نبود. وبه تحقيق كه گريستند براى شهادت او آسمانهاى هفتگانه وزمينهاو به تحقيق كه چهار هزار ملك براى نصرت آن حضرت از آسمان فرود آمدند چون به زمين رسيدند آن حضرت شهيد شده بود.
پس ايشان پيوسته نزد قبر آن حضرت هستند ژوليده مو گردآلود تاوقتى كه حضرت قائم آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم ظاهر شود، پس ‍ ازياوران آن حضرت خواهند بود ودروقت جنگ شعار ايشان اين كلمه خواهد بود: يا لَثاراتِ الْحُسَيْن عليه السّلام .
اى پسر شبيب ! خبر داد مرا پدرم ازپدرش از جدّش كه چون جدّم حسين عليه السّلام كشته شد آسمان خون و خاك سرخ باريد؛ اى پسر شبيب ! اگر گريه كنى برحسين عليه السّلام تا آب ديده تو برروى تو جارى شود، حقّ تعالى جميع گناهان صغيره و كبيره ترا بيامرزد خواه اندك باشد وخواه بسيار.
اى پسر شبيب !اگر خواهى خدا را ملاقات كنى و هيچ گناهى برتو نباشد پس زيارت كن امام حسين عليه السّلام را. اى پسرشبيب !اگر خواهى كه در غرفه عاليه بهشت ساكن شوى با رسول خداوائمه طاهرين عليهماالسّلام پس لعنت كن قاتلان حسين عليه السّلام را. اى پسر شبيب !اگر خواهى كه مثل ثواب شهداى كربلا راداشته باشى پس هرگاه كه مصيبت آن حضرت راياد كنى بگو: يالَيْتَني كُنْتُ مَعَهُم فَاَفُوزَ فَوْزًا عَظيما؛ يعنى اى كاش من بودم با ايشان و رستگارى عظيمى مى يافتم .
اى پسرشبيب !اگر خواهى كه در درجات عاليات بهشت با ما باشى پس ‍ براى اندوه ما، اندوهناك باش ، وبراى شادى ما، شاد باش وبر تو باد به ولايت و محبّت ما كه اگر مَردى سنگى دوست دارد حقّتعالى اورا در قيامت باآن محشور مى گرداند.(46)
ابن قولويه به سند معتبر روايت كرده از ابى هارون مكفوف (يعنى نابينا)،كه گفت : به خدمت حضرت صادق عليه السّلام مشرّف شدم آن حضرت فرمود كه مرثيه بخوان براى من ، پس شروع كردم به خواندن ، فرمود: نه اين طريق بلكه چنان بخوان كه نزد خودتان متعارف است ونزد قبر حسين عليه السّلام مى خوانيد پس من خواندم :
اُمْرُرْ عَلى جَدَثِ الْحُسَيْنِ فَقُلْ لاَِعْظُمِه الزَّكِيَّة . - تتمّه اين شعر درآخر باب در ذكر مراثى خواهد آمد - حضرت گريست من ساكت شدم فرمود: بخوان ، من خواندم آن اشعار را تا تمام شد، حضرت فرمود: باز هم براى من مرثيه بخوان ، من شروع كردم به خواندن اين اشعار:
شعر :
يا مَرْيَمُ قوُمى فَانْدُبى مَوْلاكِ
وَ عَلَى الْحُسَيْنِ فَاسْعَدي ببُكاكِ
پس حضرت بگريست و زنها هم گريستند وشيون نمودند. پس چون از گريه آرام گرفتند، حضرت فرمود: اى اباهارون ! هر كه مرثيه بخواند براى حسين عليه السّلام پس بگرياند ده نفر را، از براى او بهشت است پس ‍ يك يك كم كرد از ده تا، تاآنكه فرمود: هر كه مرثيه بخواند و بگرياند يك نفر را، بهشت از براى او لازم شود، پس فرمود:هر كه ياد كند جناب امام حسين عليه السّلام راپس گريه كند، بهشت اورا واجب شود.(47)
ونيز به سند معتبر از عبداللّه بن بُكَيْر روايت كرده است كه گفت : روزى از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدم كه يابن رسول اللّه ! اگر قبر حضرت امام حسين عليه السّلام رابشكافند آيادر قبر آن حضرت چيزى خواهند ديد؟ حضرت فرمود كه اى پسر بُكَيْر! چه بسيار عظيم است مسائل تو،به درستى كه حسين بن على عليهماالسّلام با پدر و مادر و برادر خود است در منزل رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و با آن حضرت روزى مى خورند و شادى مى نمايند و گاهى بر جانب راست عرش آويخته است و مى گويد: پروردگارا! وفا كن به وعده خود كه با من كرده اى و نظر مى كند به زيارت كنندگان خود و ايشان را با نامهاى ايشان و نام پدران ايشان و مسكن و ماءواى ايشان و آنچه در منزلهاى خود دارند مى شناسد زياده از آنچه شما فرزندان خود را مى شناسيد و نظر مى كند به سوى آنها كه بر او مى گريند و طلب آمرزش از براى ايشان مى كند و از پدران خود سؤ ال مى نمايد كه از براى ايشان استغفار كنند و مى گويد: اى گريه كننده بر من ! اگر بدانى آنچه خدا براى تو مهيّا گردانيده است از ثوابها، هر آينه شادى تو زياد از اندوه تو خواهد بود، و از حّق تعالى سؤ ال مى كند كه هر گناه و خطا كه گريه كننده بر او كرده است بيامرزد.(48)
ايضاً به سند معتبر از (مِسْمَع كِرْدين ) روايت كرده است كه حضرت امام جعفر صادق عليه السّلام به من فرمود كه اى مِسْمَع ! تو از اهل عراقى آيا به زيارت قبر امام حسين عليه السّلام مى روى ؟ گفتم : نه ، چه من مردى مى باشم معروف و مشهور از اهل بصره و نزد ما جماعتى هستند كه تابع خليفه اند و دشمنان بسيار داريم از اهل قبايل و ناصبيان و غير ايشان و ايمن نيستيم كه احوال مرا به والى بگويند و ازايشان ضررها به من رسد، حضرت فرمود كه آيا هرگز به خاطر مى آورى آنچه به آن حضرت كردند؟ گفتم : بلى . فرمود كه جزع مى كنى براى مصيبت آن حضرت ؟ گفتم : بلى ، به خدا قسم كه جزع مى كنم و مى گريم تا آنكه اهل خانه من اثر اندوه در من بيابند و امتناع مى كنم از خوردن طعام تا از حال من آثار مصيبت ظاهر مى شود. حضرت فرمود كه خدا رحم كند گريه ترا به درستى كه تو شمرده مى شوى از آنهائى كه جزع مى كنند از براى ما و شاد مى شوند براى شادى ما و اندوهناك مى شوند براى اندوه ما و خائف مى گردند براى خوف ما و ايمن مى گردند براى ايمنى ما و زود باشد كه بينى در وقت مرگ خود كه پدران من حاضر شوند نزد تو و سفارش كنند ملك موت را در باب تو و بشارتها دهند ترا كه ديده تو روشن گردد و شاد شوى و ملك موت بر تو مهربانتر باشد از مادر مهربان نسبت به فرزند خويش . پس حضرت گريست و من نيز گريستم تا آخر حديث كه چشم را روشن و دل را نورانى مى كند.(49)
و نيز به سند معتبر از زُراره روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: اى زُراره ! به درستى كه آسمان گريست بر حسين عليه السّلام چهل صباح به سرخى و كسوف و كوه ها پاره شدند و از هم پاشيدند و درياها به جوش و خروش آمدند و ملائكه چهل روز بر آن حضرت گريستند و زنى از زنان بنى هاشم خضاب نكرد و روغن بر خود نماليد و سرمه نكشيد و موى خود را شانه نكرد تا آنكه سر عبيداللّه بن زياد را براى ما آوردند و پيوسته ما در گريه ايم از براى آن حضرت و جدّم على بن الحسين عليهماالسّلام ، چون پدر بزرگوار خود را ياد مى كرد آن قدر مى گريست كه ريش مباركش از آب ديده اش تر مى شد و هر كه آن حضرت را بر آن حال مى ديد از گريه او مى گريست ، و ملائكه اى كه نزد قبر آن امام شهيدند گريه براى او مى كنند و به گريه ايشان مرغان هوا و هر كه در هوا و آسمان است از ملائكه ، گريان شوند.(50)
و نيز ابن قولويه به سند معتبر از داود رقّى روايت كرده است كه گفت : روزى در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم كه آب طلبيد چون بياشاميد آب از ديده هاى مباركش فرو ريخت و فرمود: اى داود! خدا لعنت كند قاتل حسين عليه السّلام را، پس فرمود: هر بنده اى كه آب بياشامد و ياد كند آن حضرت را و لعنت كند بر قاتل او، البته حقّ تعالى صد هزار حسنه براى او بنويسد و صد هزار گناه از او رفع كند و صد هزار درجه براى او بلند كند و چنان باشد كه صد هزار بنده آزاد كرده باشد و در روز قيامت با دل خنك و شاد و خرّم مبعوث گردد.(51)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط محمد روستایی  | 
از(اربعين مؤ ذّن ) و (تاريخ خطيب ) و غيره نقل شده كه جابر روايت كرده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: خداوند تبارك و تعالى فرزندان هر پيغمبرى را از صُلبْ او آورد وفرزندان مرا از صلب من و از صلب علىّ بن ابى طالب عليه السّلام آفريد، به درستى كه فرزندان هر مادرى را نسبت به سوى پدر دهند مگر اولاد فاطمه كه من پدر ايشانم . مؤ لف گويد: از اين قبيل احاديث بسيار است كه دلالت دارد بر آنكه حسنين عليهماالسّلام دو فرزند پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشند و اميرالمؤ منين عليه السّلام در جنگ صفّين هنگامى كه حضرت حسن عليه السّلام سرعت كرد از براى جنگ بامعاويه ، فرمود: باز داريد حسن را و مگذاريد كه به سوى جنگ رود؛ چه من دريغ دارم و بيمناكم كه حسن و حسين كشته شوند و نسل رسول خدا منقطع گردد. ابن ابى الحديد گفته : اگر گويند كه حسن و حسين پسران پيغمبرند، گويم هستند؛ چه خداوند كه در آيه مباهله فرمايد:(اَبْاَّءناَّ)(12) جز حسن و حسين را نخواسته ، و خداوند عيسى را از ذرّيت ابراهيم شمرده اهل لغت خلافى ندارند كه فرزندان دختر ازنسل پدر دخترند، و اگر كسى گويد كه خداوند فرموده است : (ما كانَ محمّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رِجالكُمْ)(13) يعنى نيست محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم پدر هيچ يك از مردان شما؛ در جواب گوئيم كه محمّد را پدر ابراهيم ابن ماريه دانى يا ندانى ؟ به هر چه جواب دهد جواب من در حقّ حسن و حسين همان است . همانا اين آيه مباركه در حّق زيد بن حارثه وارد شد؛ چه او را به سنّت جاهليّت فرزند رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى شمردند و خداوند در بطلان عقيدت ايشان اين آيه فرستاد كه محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم پدر هيچ يك از مردان شما نيست لكن نه آن است كه پدر فرزندان خود حسنين و ابراهيم نباشد.(14) در جمله اى از كتب عامّه روايت شده كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم دست حسنين را گرفت و فرمود - در حالى كه اصحابش جمع بودند - :
اى قوم ! آن كس كه مرا دوست دارد و ايشان را و پدر و مادر ايشان را دوست دارد، در قيامت با من در بهشت خواهد بود.(15) و بعضى اين حديث را نظم كرده اند:
شعر :
اَخَذَ النَّبِىُّ يَدَ الْحُسَيْنِ وَصِنْوِهِ
يَوْماً وَ قالَ وَ صَحْبُهُ فى مَجْمَعً
مَنْ وَدَّني يا قَومِ اَوْ هذيْن اَو
اَبَوَيْهما فَالْخُلْدُ مَسْكَنُهُ مَعي (16)
و روايت شده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم حسنين را بر پشت مبارك سوار كرد حسن را بر اَضلاع راست و حسين را بر اَضلاع چپ و رختى برفت و فرمود:بهترين شترها،شتر شما است و بهترين سوارها، شمائيد و پدر شما فاضلتر از شما است .(17)
ابن شهر آشوب روايت كرده كه مردى در زمان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم گناهى كرد و از بيم پنهان شد تا هنگامى كه حسنين را تنها يافت ، پس ايشان را بر گرفت و بر دوش خود سوار كرد و به نزد حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آورد و عرض كرد: يا رسول اللّه !اِنّى مُسْتَجيرٌ باللّه وَ بِهِما؛ يعنى من پناه آورده ام به خدا و به اين دو فرزندان تو از آن گناه كه كرده ام ، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم چنان بخنديد كه دست به دهان مبارك گذاشت و فرمود بر او كه آزادى و حسنين را فرمود كه شفاعت شما را قبول كردم در حقّ او، پس اين آيه نازل شد (وَ لَوْ اَنَّهُمْ اِذْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ(18)...).(19)
و نيز ابن شهر آشوب از سلمان فارسى روايت كرده كه حضرت حسين عليه السّلام بر ران رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم جاى داشت پيغمبر او را مى بوسيد و مى فرمود:تو سيّد پسر سيّد و پدر ساداتى و امام و پسر امام و پدر امامانى وحجّت پسر حجّت و پدر حجّتهاى خدائى ، از صُلب تو نُه تن امام پديد آيند و نُهم ايشان قائم آل محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم است .(20)
و شيخ طوسى به سند صحيح روايت كرده است كه حضرت امام حسين عليه السّلام دير به سخن آمد روزى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آن حضرت رابه مسجد برد در پهلوى خويش بازداشت و تكبير نماز گفت ، امام حسين عليه السّلام خواست موافقت نمايد درست نگفت ، حضرت از براى او بار ديگر تكبير گفت و او نتوانست ، باز حضرت مكرّر كرد تا آنكه در مرتبه هفتم درست گفت به اين سبب هفت تكبير در افتتاح نماز سنّت شد.(21)
وابن شهر آشوب روايت كرده است كه روزى جبرئيل به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد به صورت دحيه كلبى و نزد آن حضرت نشسته بود كه ناگاه حسنين عليهماالسّلام داخل شدند و چون جبرئيل را گمان دحيه مى كردند به نزديك او آمدند و از او هديّه مى طلبيدند، جبرئيل دستى به سوى آسمان بلند كرد سيبى و بهى و انارى براى ايشان فرود آورد و به ايشان داد. چون آن ميوه ها را ديدند شاد گرديدند و نزديك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بردند حضرت از ايشان گرفت و بوئيد و به ايشان ردّ كرد.
و فرمود كه به نزد پدر و مادر خويش ببريد و اگر اوّل به نزد پدر خود ببريد بهتر است پس آنچه آن حضرت فرموده بود به عمل آوردند و در نزد پدر و مادر خويش ماندند تا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نزد ايشان رفت و همگى از آن ميوه ها تناول كردند و هر چه مى خوردند به حال اوّل برمى گشت و چيزى ازآن كم نمى شد و آن ميوه ها به حال خود بود تاهنگامى كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفت و باز آنها نزد اهل بيت بود و تغييرى در آنهابه هم نرسيد تا آنكه حضرت فاطمه عليهاالسّلام رحلت فرمود پس انار بر طرف شد وچون حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام شهيد شد بِهْ برطرف شد و سيب ماند، آن سيب را حضرت امام حسن عليه السّلام داشت تاآنكه به زهر شهيد شد و آسيبى به آن نرسيد، بعد از آن نزد امام حسين عليه السّلام بود.
حضرت امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: وقتى كه پدرم در صحراى كربلا محصور اهل جور و جفابود آن سيب را در دست داشت و هر گاه كه تشنگى بر او غالب مى شد آن را مى بوئيد تا تشنگى آن حضرت تخفيف مى يافت چون تشنگى بسيار بر آن حضرت غالب شد و دست ازحيات خود برداشت دندان بر آن سيب فرو برد چون شهيد شد هر چند آن سيب را طلب كردند نيافتند، پس آن حضرت فرمود كه من بوى آن سيب را از مرقد مطّهر پدرم مى شنوم هنگامى كه به زيارت او مى روم وهر كه از شيعيان مخلص ما در وقت سحر به زيارت آن مرقد معطّر برود بوى سيب راازآن ضريح منور مى شنود.(22)
و از (امالى ) مفيد نيشابورى مروى است كه حضرت امام رضا عليه السّلام فرمود: برهنه مانده بودند امام حضرت امام حسن وامام حسين عليهماالسّلام ونزديك عيد بود پس حسنين عليهماالسّلام به مادر خويش فاطمه عليهاالسّلام گفتند: اى مادر! كودكان مدينه به جهت عيد خود را آرايش و زينت كرده اند پس چراتو مارا به لباس آرايش نمى كنى وحال آنكه ما برهنه ايم چنانكه مى بينى ؟ حضرت فاطمه عليهاالسّلام فرمود: اى نورديدگان من ! همانا جامه هاى شمانزد خيّاط است هر گاه دوخت و آورد آرايش مى كنم شما را به آن در روز عيد و مى خواست به اين سخن خوشدل كند ايشان را، پس شب عيد شد ديگر باره اعاده كردند كلام پيش را،گفتند امشب شب عيد است پس چه شد جامه هاى ما؟ حضرت فاطمه گريست از حال ترحّم بر كودكان و فرمود: اى نورديدگان ! خوشدل باشيد هر گاه خيّاط آورد جامه هارا زينت مى كنم شما را به آن ان شاءاللّه ،پس چون پاسى از شب گذشب ناگاه كوبيد دَرِخانه را كوبنده اى ، فاطمه عليهاالسّلام فرمود: كيست ؟ صدائى بلند شد كه اى دختر پيغمبر خدا!بگشا در را كه من خيّاط مى باشم جامه هاى حسنين عليهماالسّلام را آورده ام ، حضرت فاطمه عليهاالسّلام فرمود چون در را گشودم مردى ديدم با هيبت تمام و بوى خوشى پس دستار بسته اى به من داد و برفت . پس فاطمه عليهاالسّلام به خانه آمد گشود آن دستار را ديد در وى بود دو پيراهن و دو ذراعه و دو زير جامه و دو رداء و دو عمامه و دو كفش ، حضرت فاطمه عليهاالسّلام بسى شاد و مسرور شد، پس حسنين عليهماالسّلام را بيدار كرد و جامه ها را به ايشان پوشانيد، پس چون روز عيد شد پيغمر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر ايشان وارد شد و حسنين را بدان زينت ديد ايشان را ببوسيد و مبارك باد گفت و بر دوش خويش ‍ حسنين را برداشت و به سوى مادرشان برد، فرمود: اى فاطمه ! آن خيّاطى كه جامه ها را آورد شناختى ؟ عرضه داشت نه به خدا سوگند نشناختم او را و نمى دانستم كه من جامه نزد خيّاط داشته باشم خدا و رسول داناترند به اين مطلب ، فرمود: اى فاطمه ! آن خيّاط نبود بلكه او رِضْوان خازِن جنّت بوده و جامه ها از حلل بهشت بوده ، خبر داد مرا جبرئيل ازنزد پرودگار جهانيان .(23)
و قريب به اين حديث است خبرى كه در(منتخب ) روايت شده كه روز عيد حسنين عليهماالسّلام به حضور مبارك رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمدند و لباس نو خواستند جبرئيل جامه هاى دوخته سفيد براى ايشان آورد و حسنين عليهماالسّلام خواهش لباس رنگين نمودند.رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم طشت طلبيد و حضرت جبرئيل آب ريخت حضرت مجتبى عليه السّلام خواهش رنگ سبز نمود و حضرت سيّد الشّهداء خواهش رنگ سرخ نمود و جبرئيل گريه كرد و اخبار داد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رابه شهادت آن دو سبط واينكه حسن عليه السّلام آغشته به زهر شهيد مى شود وبدن مباركش سبز شود و حضرت امام حسين عليه السّلام آغشته به خون شهيد شود.(24)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط محمد روستایی  | 

 

next page

fehrest page

back page

باب پنجم : در تاريخ حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السّلامدر بيان ولادت حُسين بْن عَلى عليهماالسّلام و برخى از فضائل آن حضرتفصل اول : در ولادت با سعادت حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلاممشهور آن است كه ولادت آن حضرت در مدينه در سوم ماه شعبان بوده ، وشيخ طوسى رحمه اللّه روايت كرده كه بيرون آمد توقيع شريف به سوى قاسم بن عَلاءِ همدانى وكيل امام حسن عسكرى عليه السّلام كه مولاى ما حضرت حسين عليه السّلام در روز پنجشنبه سوّم ماه شعبان متولّد شده ، پس آن روز را روزه دار و اين دعا را بخوان :(اَللّهَمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِ الْمَوْلوُدِ فى هذَا الْيَوْم (1)...) و ابن شهر آشوب رحمه اللّه ذكر كرده كه ولادت آن حضرت بعد از ده ماه و بيست روز از ولادت برادرش امام حسن عليه السّلام بوده و آن روز سه شنبه يا پنجشنبه پنجم ماه شعبان سال چهارم از هجرت بوده ، و فرموده روايت شده كه ما بين آن حضرت و برادرش فاصله نبوده ،مگر به قدر مدّت حمل و مدّت حمل ،شش ماه بوده است (2). و سيّد بن طاوس و شيخ ابن نما و شيخ مفيد در(ارشاد)نيز ولادت آن حضرت را در پنجم شعبان ذكر فرموده اند،(3)و شيخ مفيد در(مقنعه ) و شيخ در (تهذيب ) و شهيد در (دروس )،آخر ماه ربيع الاوّل ذكر فرموده اند،(4) و به اين قول درست مى شود روايت (كافى ) ازحضرت صادق عليه السّلام كه ما بين حسن و حُسين عليهماالسّلام طُهرى فاصله شده و ما بين ميلاد آن دو بزرگوار شش ماه و ده روز واقع شده (5) واللّه العالِم . و بالجمله ؛ اختلاف بسيار در باب روز ولادت آن حضرت است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط محمد روستایی  | 
شوخى هاى پيامبرو مـى فـرمـود: چـند صفت را فرو نگذارم : نشستن بر خاك و با غلامان طعام خوردن و سوار بـر درازگـوش و دوشـيـدن بـز بـه دسـت خـود و پـوشـيـدن پـشـم و سـلام كـردن بـر اطفال .(81)
و وارد شـده كـه آن حـضـرت مـزاح مـى كـرد امـّا حـرف بـاطـل نمى گفت و نقل كرده اند كه روزى آن حضرت دست كسى را گرفت و فرمود كه مى خـرد ايـن بـنـده را يـعـنـى بـنـده خـدا را.(82) و روزى زنـى احـوال شـوهـر خود را نقل مى كرد، حضرت فرمود: كه آن است كه در چشمش سفيدى هست ؟ آن زن گفت : نه . چون به شوهرش نقل كرد گفت : حضرت مزاح كرده و راست فرموده سفيدى چـشـم هـمـه كـس بيش از سياهى است . و پيره زالى از انصار به آن حضرت عرض كرد كه اسـتـدعـا كـن بـراى مـن از خـدا بـهـشـت را، فـرمـود كـه زنـان پـيـر داخـل بـهشت نمى شوند پس آن زن گريست ، حضرت خنديد و فرمود كه جوان و باكره مى شـونـد و داخـل بـهـشـت مـى شـونـد. و حـكـايـت مـزاح آن حـضـرت بـا پـيـره زنـى ديـگـر و بلال و عباس و ديگران معروف است . و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه زنى به خدمت آن حضرت آمد و از مردى شكايت كرد كه مرا بوسيد، حضرت او را طلبيد و فرمود چرا چنين كـرده اى ؟ گـفت : اگر بد كرده ام او هم از من قصاص نمايد يعنى تلافى اين بد را نسبت به من بكند، آن جناب تبسّم نمود و فرمود: ديگر چنين كارى مكن ، گفت : نخواهم كرد.
مـؤ لف مـى گـويـد: هـر عـاقـلى كـه بـه نـظـر انـصـاف تـدبـر و تاءمل كند در آنچه ذكر كرديم از اخلاق حسنه و اطوار حميده آن حضرت به علم اليقين خواهد دانـسـت حـقـيـّت و پـيـغمبرى آن حضرت را و آنكه اين اخلاق شريفه نيست جز به امر اعجاز؛ زيـرا كـه آن حضرت در ميان گروهى نشو و نما كرد كه از جميع اخلاق حسنه عرى و برى بـودنـد و مـدار ايـشـان بـر عـصبيت و عناد و نزاع و تغاير و تحاسد و فساد بود و در حجّ مانند حيوانات عريان مى شدند و بر دور كعبه دست بر هم مى زدند و صفير مى كشيدند و بر مى جستند چنانكه حق تعالى حكايت كرده حال آنها را فرموده :
(وَ ما كانَ صَلاتُهُم عِنَدَ الْبَيْتِ اِلاّمُكآءً وَتَصْدِيَةً.)(83)
و كـسانى كه عبادت ايشان چنين بوده از آن معلوم مى شود كه ساير اطوار ايشان چه خواهد بود. والحال كه زياده از هزار و سيصد سال است كه از بعثت آن حضرت گذشته و شريعت مـقـدسـه ايشان را طوعاء و كرها به اصلاح آورده است ، كسى كه در صحراى مكّه ايشان را مـشـاهـده كـند مى داند كه در چه مرتبه از انسانيّت و در چه مرحله از آدميّت مى باشند. و آن حـضـرت در مـيـان چـنـيـن گـروهـى از اعـراب بـه هـم مى رسيد با جميع آداب حسنه و اخلاق مـسـتـحـسـنـه و اطـوار حميده . از علم و حِلم و كرم و سخاوت و عفت و شجاعت و مروّت و ساير صفات كماليّه كه علماى فريقَيْن در اين باب كتابها نوشته اند و عُشْرى از اَعْشار آن را احصا نكرده و به عجز خوداعتراف نموده اند. واللّه العالم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط محمد روستایی  | 
آداب سفره و غذاخوردن و روايـت شـده كـه آن حـضـرت سـيـر و پـيـاز و تـره و بـقل بدبو تناول نمى نمود و هرگز طعامى را مذمّت نمى فرمود و اگر خوشش مى آمد مى خورد والاّ ترك مى كرد و در مجلس از همه مردمان پيشتر دست به طعام مى برد و از همه كس ديـرتـر دسـت مـى كـشيد و از جلو خود تناول مى فرمود مگر خرما كه دست به تمامت آن مى گـردانـيد و كاسه را مى ليسيد و انگشتان خود را يك يك مى ليسيد و بعد از طعام دست مى شست و دست بر رو مى كشيد و تا ممكن بود تنها چيزى نمى خورد.(79)

و در آب آشـامـيـدن اوّل (بـسـم اللّه ) مى گفت و اندكى مى آشاميد و از لب بر مى داشت و (الحـمـدللّه ) مـى گـفـت تـا سه مرتبه و گاهى به يك نفس مى آشاميد و گاهى در ظرف چوب و گاه در ظرف پوست و گاه در خَزَف تناول مى نمود و چون اينها نبود دستها را پر از آب مـى كرد و مى آشاميد و گاه از دهان مَشگ مى آشاميد و سر و ريش خود را به سِدْر مى شـسـت و روغـن مـاليـدن را دوسـت مـى داشت و ژوليده مو بودن را كراهت مى داشت و چون به خـانـه داخل مى شد سه نوبت رخصت مى طلبيد. و نمى گذاشت كس در برابر او بايستد و هـرگـز بـا دو انـگـشـت طـعـام نـمـى خـورد و بـلكـه بـا سـه انـگـشـت و بـالاتـر مـيل مى فرمود و هيچ عطرى با عرق آن حضرت برابر نبود و هرگز بوى بد بر مشام آن حضرت نمى رسيد و آب دهان مبارك به هر چه مى افكند بركت مى يافت و به هر مريضى مـى مـاليـد شـفا مى يافت و به هر لغت سخن مى گفت و قادر بر نوشتن و خواندن بود با اينكه هرگز ننوشت و هر دابّه كه آن حضرت سوار مى شد پير نمى گشت و بر هر سنگ و درخـت كـه مـى گـذشـت او را سـلام مـى دادنـد و مـگـس و پـشـه وامثال آن بر آن حضرت نمى نشست و مرغ از فراز سر آن حضرت پرواز نمى كرد و هنگام عـبـور جـاى قـدم مـباركش بر زمين نرم رسم نمى شد و گاه بر سنگ سخت مى رفت و نشان پـايـش رسـم مـى گـشـت و با آن همه تواضع ، مهابتى از آن حضرت در دلها بود كه بر روى مباركش نظر نمى توانستند كرد.(80)

منتهی الامال ج1

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط محمد روستایی  | 
آداب مجلس پيامبرو آداب مجلس آن حضرت چنين بود كه در مجلسى نمى نشست و برنمى خاست مگر با ياد خدا و در مـجـلس جـاى مـخـصـوص بـراى خـود قـرار نـمـى داد و نـهى مى فرمود از اين ، و چون داخل مجلس مى شد، در آخر مجلس كه خالى بود مى نشست و مردم را به اين ، امر مى فرمود و بـه هـر يـك از اهـل مجلس خود بهره اى از اكرام و التفات مى رسانيد و چنان معاشرت مى فرمود كه هر كس را گمان آن بود كه گرامى ترين خلق است نزد او و با هركه مى نشست تـا او اراده بـرخـاسـتـن نـمى كرد برنمى خاست و هركه از او حاجتى مى طلبيد اگر مقدور بـود روا مـى كـرد والاّ به سخن نيكى و وعده جميلى او را راضى مى كرد و خُلق عميمش همه خلق را فرا گرفته بود و همه كس نزد او در حقّ مساوى بود.
مجلس شريفش ، مجلس بردبارى و حيا و راستى و امانت بود و صداها در آن بلند نمى شد و بَدِ كسى در آن گفته نمى شد و بدى از آن مجلس مذكور نمى شد و اگر از كسى خطائى صـادر مـى شـد نـقـل مـى كردند و همه با يكديگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند ويـكـديـگـر را به تقوى و پرهيزكارى وصيّت مى كردند و بايكديگر در مقام تواضع و شكستگى بودند. پيران را توقير مى كردند و بر خردسالان رحم مى كردند و غريبان را رعـايـت مى كردند و سيرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود كه پيوسته گشاده رو و نرم خـو بـود و كسى از همنشينى او متضرّر نمى شد و صدا بلند نمى كرد و فحش نمى گفت و عـيـب مـردم نمى كرد و بسيار مدح مردم نمى كرد و اگر چيزى واقع مى شد كه مرضىّ طبع مـسـتـقـيمش نبود تغافل مى فرمود و كسى از او نااميد نبود و مجادله نمى كرد و بسيار سخن نـمـى گـفـت و قـطـع نـمـى فـرمـود سـخـن احـدى را مـگـر آنـكـه بـاطـل گـويـد. و چـيـزى كه فايده نداشت متعرّض آن نمى شد و كسى را مذمّت نمى كرد و احدى را سرزنش نمى فرمود و عيبها و لغزشهاى مردم را تفحص نمى نمود و بر سوء ادب غريبان و اعرابيان صبر مى فرمود حتّى اينكه صحابه ايشان را به مجلس مى آوردند كه ايشان سؤ ال كنند و خود مستفيد شوند.(48)
در خبر است كه جوانى نزد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : تواند شد كه مـرا رخـصت فرمايى تا زنا كنم ، اصحاب بانگ بر وى زدند، پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم فـرمـود: نـزديـك مـن آى ، آن جـوان پـيش شد، فرمود: هيچ دوست مى دارى كه كس بـامـادر تو زنا كند يا با دختر و خواهر تو و همچنان با عمّات و خالات و خويشان خود اين كار روا دارى ؟ عرض كرد: رضا ندهم . فرمود: همه بندگان خداى چنين باشند. آنگاه دست مبارك بر سينه او فرود آورد و گفت :
(اَللّهُمَّ اغْفِرْ ذَنْبَهُ وَ طَهِّرْ قَلْبَهُ وَحصِّنْ فَرْجَهُ)(49)
ديـگـر از آن پـس بـه جـانـب هـيـچ زن بـيـگـانـه ديـده نـشـد و از (سـيـره ابـن هـشـام ) نـقـل شـده كه گفته در زمان حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم لشكر اسلام به جـبـل طـىّ آمـدنـد و فـتـح كردند و اُسَرائى از آنجا به مدينه آوردند كه در ميانه آنها دختر حـاتـم طـائى بـود. چـون پـيغمبر خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آنها را ديد دختر حاتم خـدمـتـش عـرض كـرد: يـا رسول اللّه ، هَلَكَ الْوالد وَ غابَ الْوافِد؛ يعنى پدرم حاتم مرده و برادرم عدىّ بن حاتم به شام فرار كرده بر ما منّت گذار و ببخش ما را خدا بر تو منّت گـذارد. و رُوز اوّل و دوم حـضـرت جـوابـى بـه او نـفـرمود، روز سوّم كه ايشان را ملاقات فـرمـود امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـه آن زن اشـاره فـرمـود كـه دوبـاره عـرض حـال كـن ، آن زن سـخـن گـذشـتـه را اعـاده كـرد، رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم فـرمـود: مـتـرصـّد هـسـتـم قـافـله با امانتى پيدا شود ترا به ولايتت بفرستم و از او عفو فرمود.(50)اينگونه بود سيرت آن حضرت با كفّار.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط محمد روستایی  | 
در ولادت با سعادت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّمبـدان كه مشهور بين علماى اماميّه آن است كه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربيع الا وّل بـوده و عـلامـه مـجـلسـى رحـمـه اللّه نـقل اجماع بر آن فرموده و اكثر علماء سنّت در دوازدهـم مـاه مـذكـور ذكـر نموده اند.(33) و شيخ كلينى (34) و بعض افـاضـل عـلمـاى شيعه نيز اختيار اين قول فرموده اند. و شيخ ما علامه نورى ـ طابَ ثراه ـ رسـاله اى در ايـن بـاب نوشته موسوم به (ميزان السّماء در تعيين مولد خاتم الانبياء)، طالبين به آنجا رجوع نمايند.
و نـيـز مـشهور آن است كه ولادت آن حضرت نزديك طلوع صبح جمعه آن روزبوده در سالى كـه اصـحـاب فـيـل ، فـيـل آوردنـد بـراى خـراب كـردن كـعـبـه مـعـظـّمـه و بـه حـجـاره سِجّيل مُعَذّب شدند و ولادت شريف به مكّه شد در خانه خود آن حضرت . پس آن حضرت آن خـانـه را بـه عـقـيـل بـن ابـى طـالب بـخـشـيـد و اولاد عـقـيـل آن را فـروخـتـنـد بـه مـحـمـّد بـن يـوسـف ـ بـرادر حـَجـّاج ـ و او آن را داخل خانه خود كرد و چون زمان هارون شد (خَيْزُران ) ـ مادر او ـ آن خانه را بيرون كرد از خـانـه محمّد بن يوسف و مسجد كرد كه مردم در آن نماز كنند و در سَنَه ششصد و پنجاه و نُه مـَلِك مـُظـَفَّر والى يـمـن در عـمـارت آن مـسـجـد سـعـى جـمـيـل فـرمود والحال در همان حالت باقى است و مردم به زيارت آنجا مى روند. و در وقت ولادت آن حضرت غرائب بسيار به ظهور رسيده .
از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام روايـت شـده است كه ابليس به هفت آسمان بالا مى رفت وگوش مى داد و اخبار سماويه را مى شنيد پس چون حضرت عيسى ـ على نبينا وآله و عليه السـلام ـ مـتـولد شـد او را از سـه آسـمـان مـنع كردند وتا چهارآسمان بالا مى رفت و چون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـتولد شد او را از همه آسمانهامنع كردند وشياطين را به تيرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند، پس ‍ قريش گفتند: مى بايد وقت گـذشـتـن دنـيـا و آمـدن قـيـامـت بـاشـد كـه مـا مـى شـنـيـديـم كـه اهـل كـتـاب ذكـر مـى كـردنـد، پـس عـَمـْروبـن اُمـيـّه كـه دانـاتـريـن اهل جاهليّت بود گفت : نظر كنيد اگر ستاره هاى معروف كه به آنها هدايت مى يابند مردم و به آنها مى شناسند زمانهاى زمستان و تابستان را، اگر يكى از آنها بيفتد، بدانيد وقت آن اسـت كـه جـمـيـع خـلايـق هـلاك شـونـد و اگـر آنـهـا بـه حـال خـودند و ستاره هاى ديگر ظاهر مى شود، پس ‍ امر غريب مى بايد حادث شود. و صبح آن روز كـه آن حـضـرت مـتـولّد شـد هـر بتى كه در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بود و ايـوان كـسـرى يـعـنـى پـادشـاه عجم بلرزيد و چهارده كنگره آن افتاد و درياچه ساوه ـ كه سالها آن را مى پرستيدند ـ فرو رفت و خشك شد و وادى سماوه ـ كه سالها بود كسى آب در آن نـديـده بـود ـ آب در آن جـارى شـد و آتـشـكـده فـارس ـ كـه هـزار سال خاموش نشده بود ـ در آن شب خاموش ‍ شد و داناترين علماى مجوس در آن شب در خواب ديـد كـه شـتـر صـعـبـى چـنـد اسـبـان عـربـى را مـى كـشـنـد و از دجـله گـذشـتـنـد و داخل بلاد ايشان شدند و طاق كسرى از ميانش شكست و دو حصّه شد و آب دجله شكافته شد و در قـصـر او جـارى گـرديـد و نـورى در آن شـب از طـرف حـجـاز ظـاهر شد و در عالم منتشر گـرديـد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد و تخت هر پادشاهى در آن صبح سرنگون شده بـود و جـمـيـع پـادشـاهـان در آن روز لال بـودنـد و سـخن نمى توانستند گفت و علم كاهنان بـرطرف شد و سِحْر ساحران باطل شد و هر كاهنى كه بود ميان او و همزادى كه داشت كه خـبـرهـا بـه او مـى گـفـت جـدائى افـتـاد و قـريـش در مـيـان عـرب بزرگ شدند و ايشان را (آل اللّه ) گفتند؛ زيرا كه ايشان در خانه خدا بودند و آمنه عليهاالسّلام مادر آن حضرت گـفـت : واللّه كـه چـون پـسـرم بـر زمـين رسيد دستها را بر زمين گذاشت و سر به سوى آسمان بلند كرد و به اطراف نظر كرد پس ، از او نورى ساطع شد كه همه چيز را روشن كـرد و بـه سـبـب آن نـور، قـصـرهـاى شام را ديدم و در ميان آن روشنى صدائى شنيدم كه قـائلى مى گفت كه زائيدى بهترين مردم را، پس او را (محمّد) نام كن و چون آن حضرت را به نزد عبدالمطّلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت :
شعر :
اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذى اَعْطاني
هذَا الْغُلامَ الطَّيِّب اَلاَْرْدانِ
قَدْ سادَ فِى الْمَهْدِ عَلَى الْغِلْمانِ
؛حـمـد مـى گويم و شكر مى كنم خداوندى را كه عطا كرد به من اين پسر خوشبو را كه در گـهـواره بـر هـمه اطفال سيادت و بزرگى دارد. پس او را تعويذ نمود به اركان كعبه و شعرى چند در فضايل آن حضرت فرمود.
در آن وقـت شيطان در ميان اولاد خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تـرا از جـا بـرآورده اسـت اى سـيـّد مـا؟ گـفـت : واى بـر شـمـا! از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمين را متغيّر مى يابم و مى بايد كه حادثه عظيمى در زمين واقـع شـده بـاشـد كـه تـا عـيـسـى بـه آسـمـان رفـتـه اسـت مـثـل آن واقـع نشده است ، پس برويد و بگرديد و تفحّص كنيد كه چه امر غريب حادث شده اسـت ؛ پـس مـتـفرّق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزى نيافتيم . آن ملعون گفت كـه اِسْتعلام اين امر كار من است . پس فرو رفت در دنيا و جولان كرد در تمام دنيا تا به حـرم رسـيـد، ديـد كـه مـلائكـه اطـراف حـرم را فـرو گـرفـتـه انـد، چـون خـواسـت كـه داخـل شـود مـلائكـه بانگ بر او زدند برگشت پس كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه حـِرى داخـل شـد، جـبـرئيـل گـفـت : بـرگـرد اى مـلعـون ! گـفـت : اى جـبـرئيـل ، يـك حـرف از تـو سـؤ ال مـى كـنـم ، بـگـو امـشـب چـه واقـع شـده اسـت در زمين ؟ جبرئيل گفت : محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه بهترين پيغمبران است امشب متولّد شده اسـت ، پـرسيد كه آيا مرا در او بهره اى هست ؟ گفت : نه ، پرسيد كه آيا در امّت او بهره دارم ؟ گفت : بلى ، ابليس ‍ گفت : راضى شدم .(35)
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام روايت شده است كه چون آن حضرت متولّد شد بتها كه بـر كـعـبـه گذاشته بودند همه بر رو در افتادند و چون شام شد اين ندا از آسمان رسيد كه (جآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقا)(36)(37)
و جميع دنيا در آن شب روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى خنديدند و آنچه در آسمانها و زمينها بود تسبيح خدا گفتند و شيطان گريخت و مى گفت : بهترين امّتها و بهترين خلائق و گرامى ترين بندگان و بزرگترين عالميان محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم است .
و شيخ احمد بن ابى طالب طبرسى در كتاب (احتجاج ) روايت كرده است از امام موسى بن جـعـفـر عليه السّلام كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از شكم مادر بر زمـيـن آمـد دسـت چـپ را بر زمين گذاشت و دست راست را به سوى آسمان بلند كرد و لبهاى خـود را بـه تـوحـيـد بـه حـركـت آورد واز دهـان مـبـاركـش نـورى سـاطـع شـد كـه اهـل مـكـه قـصـرهـاى بـُصْرى و اطراف آن را كه از شام است ديدند و قصرهاى سرخ يمن و نـواحـى آن را و قـصـرهـاى سـفـيـد اصطخر فارس و حوالى آن را ديدند و در شب ولادت آن حـضـرت دنـيا روشن شد تا آنكه جنّ و انس و شياطين ترسيدند و گفتند در زمين امر غريبى حادث شده است و ملائكه را ديدند كه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و تسبيح و تـقـديـس خـدا مـى كـردنـد و ستاره ها به حركت آمدند و در ميان هوا مى ريختند و اينها همه عـلامـات ولادت آن حـضـرت بود و ابليس لعين خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرائب كـه مشاهده كرد؛ زيرا كه او را جائى بود در آسمان سوّم كه او و ساير شياطين گوش مى دادند به سخن ملائكه ، چون رفتند كه حقيقت واقعه را معلوم كنند، ايشان را به تير شهاب راندند براى دلالت پيغمبرى آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلّم .(38)
فصل سوّم : در شرح احوال آن حضرت در ايّام رضاع و طفوليّتدر حـديـث مـعـتـبـر از حـضـرت صـادق عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم مـتـولّد شد چند روز گذشت كه از براى آن حضرت شـيـرى بـه هـم نـرسيد كه تناول نمايد، پس ابوطالب آن حضرت را بر پستان خود مى انـداخـت و حـق تـعـالى در آن شـيـرى فـرسـتـاد و چـنـد روز از آن شـيـر تـنـاول نـمـود تا آنكه ابوطالب (حليمه سعديّه ) را به هم رسانيد و حضرت را به او تسليم كرد.
در حديث ديگر فرموده كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام دختر حمزه را عرضه كرد بر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـه آن حـضـرت او را بـه عقد خود درآورد حـضـرت فـرمـود: مـگـر نـمـى دانـى كه او دختر برادر رضاعى من است ؟ زيرا كه حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و عـمّ او حـمـزه از يـك زن شـيـر خـورده بودند.(39)
و ابـن شـهـر آشـوب روايت كرده است كه اوّل مرتبه (ثُوَيْبَه )(40) آزاد كرده ابـولهب آن حضرت را شير داد و بعد از او (حليمه سعديّه ) آن حضرت را شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند و چون نُه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابوطالب به جانب شام رفـت و بـعـضـى گـفـتـه انـد كـه در آن وقـت دوازده سـال از عـمر آن حضرت گذشته بود. و از براى خديجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود.(41)
در نـهـج البـلاغـه از حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام مـنـقـول اسـت كـه حـق تـعـالى مـقـرون گـردانـيـد بـا حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق وامى داشت و من پيوسته با آن حضرت بودم مانند طـفـلى كـه از پـى مادر خود برود، و هر روز براى من عَلَمى بلند مى كرد از اخلاق خود، و امـر مـى كرد مرا كه پيروى او نمايم و هر سال مدّتى در كوه حِراء مجاورت مى نمود كه من او را مـى ديـدم و ديگرى او را نمى ديد و چون مبعوث شد به غير از من و خديجه در ابتداى حـال كـسـى بـه او ايـمـان نـيـاورد و مـى ديديم نور وحى و رسالت را و مى بوئيدم شميم نبوّت را.(42)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط محمد روستایی  | 

اعتقادات اسلامی <-BlogTitle->
منوی اصلی
موضوعات

مطالب پیشین

نویسنده
لینکدونی
پیوندها
طراح قالب

<-PostTitle->




کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد

All Rights Reserved 2007-2008 © by Fakhravary.blogfa.com